شعر و ادب, مطالب الهام بخش

“یادت باشد؛ شاید آری، شاید هم نه”

چند وقت پیش کتابی صوتی – از دکتر ریچارد کارلسون – می‌خواندم (می‌شنیدم) که در آن حکایت زیبایی را تعریف کرد که از آن لذت بردم. این حکایتِ زیبا را تا به حال نشنیده بودم و من را به فکر فرو برد تا مصداق‌هایی از آن را در زندگی شخصی و اجتماعی‌ام – همانطور که دکتر… ادامه مطلب “یادت باشد؛ شاید آری، شاید هم نه”

دل نوشته ها, شعر و ادب

“پیوسته متصل ساز، ایوار را به شبگیر، شبگیر را به ایوار”

نمیدونم برای شما هم پیش اومده؟ گاهی در کسری از ثانیه، بخشی از یک فیلم، یا آهنگ یا ترانه یا شعری رو که قبلاً یا حتی خیلی قدیم‌ها شنیده بودیم یا خونده بودیم، یکدفعه در ذهن‌مون به یاد میاریم. برای من این موضوع، تقریباً زیاد پیش میاد: مثلاً یک صحنه از خونه‌ی قدیمی‌بچگیم، یک صحنه از… ادامه مطلب “پیوسته متصل ساز، ایوار را به شبگیر، شبگیر را به ایوار”

شعر و ادب

پل والری و خیام؛ و معرفی مقاله‌ای در بابِ دیدگاه‌های فلسفی همانندشان در مورد مرگ و نظام هستی

چند روزی هست که در پیام‌های اختصاصی متمم، شانس خواندن جملات زیبا و تامل برانگیزی از «پل والری» را داشته ام؛ مثل این جمله: کنجکاو و علاقمند شدم که ببینم او کیست و که بوده است. در جستجویی که داشتم متوجه شدم که او نویسنده، شاعر و فیلسوف فرانسوی بوده است. یکی از چهره‌های برجسته‌ی… ادامه مطلب پل والری و خیام؛ و معرفی مقاله‌ای در بابِ دیدگاه‌های فلسفی همانندشان در مورد مرگ و نظام هستی

درخششي از نور يك كتاب, شعر و ادب

مهمان‌هایی که به “مهمانسرای دو دنیا” دعوت شده‌اند

مهمانسرای دو دنیا ژولین: وقتی برای استراحت وارد این مسافرخونه شدم متوجه شدم که دارم چُرت می‌زنم. غیب آموز: مسافرخونه! چه بامزه! یه مسافرخونه! (ماری و غیب آموز نمی‌توانند جلو خنده شان را بگیرند. رئیس هم سعی می‌کند در خنده ی آنها شریک شود.) […] ماری: شما مطمئنین که عمداً نزدین به چنار؟ ژولین: کدوم… ادامه مطلب مهمان‌هایی که به “مهمانسرای دو دنیا” دعوت شده‌اند

درخششي از نور يك كتاب, شعر و ادب, نوشته های من

“من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید، قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید”

توی تابستان، هر وقت بعد از غروب آفتاب، از باشگاه بر می‌گشتم و از حاشیه ی پارکی که در حوالی منزلمان هست، رد میشدم؛ مرد کهنسال ای را می‌دیدم که پرنده ای در قفس را، با خودش به هواخوری در پارک آورده بود. این صحنه، هر بار، من را به فکر فرو می‌بُرد. و البته… ادامه مطلب “من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید، قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید”

شعر و ادب, مطالب الهام بخش

وقتی خودمان را دوست داشته باشیم

دوست داشتنِ خودمان، در عین حال که ساده به نظر می‌رسد، می‌تواند بسیار چالش برانگیز باشد. اما اگر قادر باشیم به چنین آگاهی و توانایی برسیم، آنوقت دیگر نه تنها هیچگاه از روبرو شدن با خودِ خودمان نمی‌ترسیم، بلکه این آگاهی و توانایی را در مواجهه با دیگران نیز بروز می‌دهیم. افرادی هستند که دوست… ادامه مطلب وقتی خودمان را دوست داشته باشیم

شعر و ادب, مطالب الهام بخش

غم خودش ما را پیدا می‌کند …

این جمله ی کوتاه – که از فریدریش نیچه نقل میشود و متاسفانه نمیدانم آیا واقعا از اوست یا نه، و منبع دقیقش کدامیک از گفته‌ها یا کتابهای اوست، به نظرم آنقدر عمیق می‌آید که مستقل از گوینده ی آن، می‌توان یک پست را به آن اختصاص داد: غم خودش ما را پیدا می‌کند، باید… ادامه مطلب غم خودش ما را پیدا می‌کند …

با خواندن کتاب، زندگی خود راتغییر دهیم, شعر و ادب, نوشته های من

موش‌ها و آدم‌ها و رویاهایی دور

“-جورج، از مزرعه مون بگو. -اون جا یه خونه برای خودمون درست می‌کنیم که هر دومون یه اتاق، واسه خودمون داشته باشیم. با بخاری که زمستونا روشنش کنیم و تا آخر سرما خاموشش نکنیم. البته زمینش زیاد بزرگ نیست. عوضش حسابی کار می‌کنیم. اما شیش، هفت ساعت کافیه. دیگه لازم نیست روزی یازده ساعت جون… ادامه مطلب موش‌ها و آدم‌ها و رویاهایی دور

شعر و ادب

بچه‌‌ها، این گربه‌ هه ایران ماست

شعر زیر از ‌هادی خرسندی، یکی از زیباترین و دوست داشتنی‌ترین شعرهایی است که درباره‌ی کشورمان – ایران – خوانده‌ام:   بچه‌ها این نقشه‌ی جغرافیاست بچه‌ها این قسمت اسمش آسیاست شکل یک گربه در اینجا آشناست چشم این گربه به دنبال شماست بچه‌ها این گربه‌هه ایران ماست بچه‌ها این گربه‌ی خیلی عزیز دمب نرمی دارد و… ادامه مطلب بچه‌‌ها، این گربه‌ هه ایران ماست