احترام به محتوای تولید شده توسط دیگران, قصه های شهرزاد

قصه های شهرزاد (۱۶): همه چیز، از آن درس زیبای انشاء شروع شد

چهار قاضی در دادگاه حضور داشتند که یکی از آنها درجایگاه رییس دادگاه و سه تای دیگر در جایگاه هیئت منصفه نشسته بودند. متهم در جایگاه خود ایستاده بود و با نگاهی نگران و وحشت زده به دادستان چشم دوخته بود که با حالتی مصمم و با صدایی رسا، پی در پی جرم هایی که او مرتکب شده… ادامه مطلب قصه های شهرزاد (۱۶): همه چیز، از آن درس زیبای انشاء شروع شد

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
قصه های شهرزاد

قصه های شهرزاد(۱۵): ماموریت ویژه ای برای شِش

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. شهر کوچکی در گوشه ای از دنیا بود که تنها ۱۰ نفر سکنه داشت. الته یک کدخدا هم داشت. آن شهر کوچک، شهر اعداد نام داشت و اسامی ده سکنه ی آن که همیشه در خوشی و آرامش و دوستی در کنار هم زندگی می کردند، عبارت… ادامه مطلب قصه های شهرزاد(۱۵): ماموریت ویژه ای برای شِش

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
قصه های شهرزاد

قصه های شهرزاد (۱۴): قصه ی دو سگ!

قصه های شهرزاد (۱۴): قصه ی دو سگ! پیش نوشت: این قصه را از داستان کوتاهی از کتاب ۴۸ قانون قدرت، که در یکی از پاراگراف های متمم ، با عنوان پاراگراف فارسی – گفتگوی دو سگ خوانده بودم، الهام گرفتم و نوشتم. ————————— قصه ی دو سگ جوجو و باربُس، دو سگ و دو… ادامه مطلب قصه های شهرزاد (۱۴): قصه ی دو سگ!

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
قصه های شهرزاد

قصه های شهرزاد (۱۳): تاکسی

قصه های شهرزاد (۱۳): تاکسی نمیدونم برای شما هم از این دست قصه ها! که الان میخوام براتون تعریف کنم، پیش اومده یا نه. دیروز برای طی کردن مسیری، سوار یه تاکسی شدم. اون مسیر رو گاهی با تاکسی میرم و به همین خاطر، مبلغ دقیق کرایه ی اون مسیر رو میدونم. کرایه اش میشه،… ادامه مطلب قصه های شهرزاد (۱۳): تاکسی

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
قصه های شهرزاد

قصه های شهرزاد (۱۲): چقدر روز دیگری بود!

قصه های شهرزاد (۱۲): چقدر روز دیگری بود! . تصمیم گرفتم آن روز را جور دیگری آغاز کنم و صبح، مثل همیشه برای رسیدن به محل کار، سوار ماشین شخصی نشوم. بخشی از مسیر را با تاکسی و بخش دیگری را – حدود بیست دقیقه – پیاده، راهی شدم. با شنیدن صدای رادیو و برنامه… ادامه مطلب قصه های شهرزاد (۱۲): چقدر روز دیگری بود!

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
قصه های شهرزاد

قصه های شهرزاد (۱۱): ارزش زندگی

قصه های شهرزاد (۱۱): ارزش زندگی لبه ی باریک پشت بام یک برج بلند ایستاده بود و می خواست خودش را از آن بالا به پایین بیندازد. دراصل تصمیم به انجام کاری گرفته بود که همه ی آدم ها با سلیقه ها و عقاید و نظرات رنگارنگ، در توصیف آن، اتفاق نظر داشتند: خودکشی! همهمه… ادامه مطلب قصه های شهرزاد (۱۱): ارزش زندگی

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
قصه های شهرزاد

قصه های شهرزاد (۱۰): در خلسه ی یک آهنگ

در خلسه ی یک آهنگ . آن شب هم ساشا در شهر زیبا و سرسبز خود، موقع بازگشت به خانه؛ مثل بیشتر اوقات که رانندگی می کرد، ضبط را روشن کرد و آهنگی را برای گوش کردن انتخاب کرد که چند روز گذشته بارها و بارها به آن گوش داده بود. آهنگی زیبا از کریستینا… ادامه مطلب قصه های شهرزاد (۱۰): در خلسه ی یک آهنگ

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
قصه های شهرزاد

قصه های شهرزاد (۹): به آفتاب، سلامی دوباره خواهم داد

قصه های شهرزاد (۹): (به آفتاب، سلامی دوباره خواهم داد) دیروز برای انجام یکی از تمرین های متمم دوست داشتنی ام، درسی مربوط به سری پرورش تسلط کلامی –که اتفاقا از محبوب ترین درسهای من در متمم هم هست – در بخشی از متن خود، فراخور آن تمرین، تکه ای از یکی از شعرهای وحشی… ادامه مطلب قصه های شهرزاد (۹): به آفتاب، سلامی دوباره خواهم داد

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
قصه های شهرزاد

قصه های شهرزاد (۸): (لذت شنا در قسمت عمیق)

لذت شنا در قسمت عمیق مثل هر هفته به استخر رفته بودم. و مثل همیشه در قسمت عمیق شنا می کردم. برای لحظاتی به کنار دیواره ی استخر تکیه دادم تا کمی استراحت کنم. دختری از بالا رد می شد. نیم نگاهی به آب و نیم نگاهی به من انداخت و از من پرسید: “نمی… ادامه مطلب قصه های شهرزاد (۸): (لذت شنا در قسمت عمیق)

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
قصه های شهرزاد

قصه های شهرزاد (۷): خش خش یک جارو

قصه های شهرزاد (۷): خش خش یک جارو نیمه شب بود. نور نقره ای رنگ مهتاب، چون کورسوی امید در دل نومیدان، ظلمت شب را اندکی روشن کرده بود. سکوت سنگینی که تمام کوچه را فرا گرفته بود و پنجره هایی که هیچ فروغ نوری از آنها به چشم نمی خورد، خبر از این می… ادامه مطلب قصه های شهرزاد (۷): خش خش یک جارو

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share