قصه های شهرزاد

قصه های شهرزاد (۴): مادربزرگ و اعجاب دنیای نوین

قصه های شهرزاد (۴): مادربزرگ و اعجاب دنیای نوین

روستای کوچک و سرسبز و زیبایی بود که در دامن کوه قرار داشت، اهالی روستا، هر روز با طلوع خورشید و با آواز خروس هایی که گویی دیگر، خواب آنها را در روشنای روز خوش نمی داشتند؛ از خواب بر می خاستند، صبحانه را با لقمه ای نان و پنیر و استکانی چای شیرین، نوش جان می کردند و راهی مزرعه می شدند که مانند گبه ای زیبا با نقش های ساده و رنگین بر روی زمین پهن شده بود.

قصه های شهرزاد

مادربزرگ، با آن صورت گرد و سفید و چهره ی مهربانش، هر روز صبح زود از خواب بر می خواست، چای را دم می کرد و نوه اش را بیدار می کرد تا با هم صبحانه ای بخورند و هر کدام به دنبال کار خود بروند.

خانه ی کوچکی داشتند که در حیاطش باغچه ای بود با درخت های گردو و توت و گیلاس. چند مرغ و یک خروس هم مدام در حیاط می چرخیدند و به زمین نوک می زدند. خروس که با تاج قرمز و گردن افراشته و پرهای ارغوانی و سبز و زردش، مغرورانه دور مرغ ها می چرخید، از یک سگ نگهبان چیزی کم نداشت. کافی بود غریبه ای به خانه ی شان بیاید. آنقدر دنبالش می کرد تا نوکش بزند و او را برای همیشه از آمدن پشیمان کند. یکبار پای یکی از مهمان ها را زخمی کرد. برای همین، هر وقت مهمان غریبه تری به خانه ی مادربزرگ می آمد، مادربزرگ شش دنگ حواسش به خروس بود که مبادا رسم مهمان نوازی را بشکند.

درِ چوبی قدیمی خانه شان مثل خیلی از درهای چوبی قدیمی دیگر، دو کلون داشت، یکی برای مردها و یکی برای زن ها. هروقت صدای کلون ریز بود، مادر بزرگ می دانست که مهمانش یک زن است و هر وقت صدای کلون، درشت بود می فهمید که مردی پشت در در انتظار است.

دیوارهای خانه هم از کاه گل بود و سقف های خانه  پوشیده از الوارهای چوبی بود که یکی یکی در لابلای کاه گل ها در کنار هم نشسته بودند.

مادر بزرگ، دار قالی کوچکی هم در اتاقش داشت که هر روز چند ساعت پشت آن می نشست و رج می زد. قالی هر روز کمی بالاتر می آمد و نقش خود را آرام آرام فاش می کرد.

شب ها هم، مادربزرگ، بچه های بازیگوش محله را در خانه ی خود جمع می کرد تا برای شان قصه تعریف کند. یک بار قصه ی ریش آبی را می گفت، یک بار قصه ی علاءالدین و چراغ جادو، و بار دیگر قصه ی درخت گل سرخ و ….

قصه هایش آنقدر جذاب و مهیج بودند که بچه ها موقع شنیدن پلک نمی زدند و فقط می خواستند ببینند آخر قصه چه می شود… آیا درون آن اتاقی که نباید هیچوقت درش باز می شد چه بود؟ آیا قهرمان قصه می توانست با آن غول، به تمام آرزوهای خود برسد؟ آیا پدر از سفر خود می توانست سوغاتی که دختر کوچکش می خواست با خود بیاورد؟… و وقتی می شنیدند که آن گل سرخی که پدر برای دخترکش چید، تبدیل به شاهزاده ای شد؛ دهن هایشان از تعجب باز می ماند.

قصه های مادربزرگ که تمام می شد به بچه ها می گقت: “خوب دیگر … نخود، نخود، هر که رَوَد خانه ی خود.”

و بچه ها می فهمیدند که دیگر وقت رفتن است. می رفتند تا فرداشب. تا ببینند مادربزرگ اینبار چه قصه ای می گوید و اینبار چگونه می خواهد با پایان قصه اش، آنها را شگفت زده کند.

آن روز، مادربزرگ برای ناهار، مهمان عزیزی داشت.  چارقدش را سر کرد و به نوه اش گفت که به مزرعه می رود تا برای ناهار، مقداری سبزی خوردن بچیند و به همراه خود بیاورد.

به مزرعه که رسید، منظره ی بی انتهای دور و برش، زیر نور طلایی خورشید، از همیشه زیباتر به نظرش می آمد. دلش می خواست فقط بنشیند و به این تابلوی شاهکار بینظیر خداوند نگاه کند. اما می ترسید دیر شود. می خواست برای آن روز غذای خوشمزه ای بپزد که می دانست بایستی وقت زیادی صرف پختن آن کند.

به میان سبزی ها رفت. ریحان، جعفری، تره، پیازچه، تربچه، ترخون، مرزه؛ همه را با داس کوچک خود چید. ناگهان به یادش آمد که نوه ی دلبندش، گشنیز را هم در بین سبزی خوردن ها دوست می دارد. آن را هم چید و کنار بقیه گذاشت.

دستهایش را در آب خنک جوی باریکی که از کنار مزرعه رد می شد شست و نفس عمیقی کشید. بوی عطر گل های رنگارنگ کنار جوی، مستش کرد. سبزی ها را در میان پارچه ای گل گلی که به همراه خود برده بود گذاشت و مانند بقچه ای دور سبزی ها را با پارچه پیچید، بقچه را در بغل گرفت و راهی خانه شد.

در راه که بر می گشت، تازه کمی از مزرعه دور شده بود که صدای مردی را از پشت سر خود شنید که آرام می گفت: “سلام. چطوری؟ خوبی؟ .. کم پیدایی؟”

مادربزرگ یک لحظه مرد را دیده بود و می دانست که او یک غریبه است. کمی ترسید. چرا به او سلام می کرد و حالش را می پرسید و بدتر از همه چرا می گفت: چرا کم پیدایی؟

بقچه را محکم تر در بغل گرفت و گام هایش را بلندتر برداشت. اگرچه پاهایش درد می کرد و نمی توانست تند برود.

مرد همچنان از پشت سر او راه می رفت و یک ریز حرف می زد. مادربزرگ با خود گفت: “ماشاله، چقدر حرف می زند! چه می گوید؟ آخر چه می خواهد؟”

یک لحظه برگشت پشت سرش را نگاه کرد و دید که مرد، یک چیزی بغل گوشش گرفته و همانطور که راه می رود، به نقطه ای در دوردست نگاه می کند و در آن که بغل گوشش است حرف می زند. گاهی مکث می کند، و بعد دوباره حرف می زند.

مادر بزرگ زیر لب با خود گفت: “به حق چیزهای نشنیده و ندیده …”

مادربزرگ کم کم به خانه نزدیک می شد و فقط دلش می خواست نوه اش آن لحظه در خانه باشد تا به او بگوید که امروز در راه بازگشت از مزرعه چه دیده است.

وقتی به خانه رفت، نوه اش در خانه بود. سیر تا پیاز ماجرا را برای او تعریف کرد.

هنوز حرفهایش کامل تمام نشده بود که نوه اش زیر خنده زد … دلش را در دست گرفته بود و می خندید. مادر بزرگ با تعجب فقط نگاهش می کرد.

بالاخره توانست حرف بزند. گفت: “مادر بزرگ عزیز من. تازگی ها یک چیزی آمده که اسمش موبایل است. یک نوع تلفن است. آدم ها آن را می گیرند دم گوششان و راه می روند و با یک نفر دیگر در جای دیگری حرف می زنند. او به تو کاری نداشته. با کسی دیگر حرف می زده است.”

حالا مادربزرگ هم آنقدر خنده اش گرفته بود که چشمهای ریزش دیگر دیده نمی شد. وقتی خنده اش قطع شد، گفت:

“جل الخالق! از این آدمیزاد، هر چی بگویی بر می آید!”

.

FavoriteLoadingاین نوشته را به نوشته های مورد علاقه ی من اضافه کن

5 دیدگاه در “قصه های شهرزاد (۴): مادربزرگ و اعجاب دنیای نوین

  1. سرکار خانم شهرزاد
    الان که این داستانتون رو خوندم کلا لذت بردم. آخه انگار داشتین داستان کودکی های خودم رو میگفتین. و چقدر خوب زندگی روستا رو درک کردین. مادربزرگ و روستا و اون حس و حال قشنگش. درب چوبی خونشون و مرغ و خروس و مزارع و باغها. حتی یه بار خروسشون بهم حمله کرد و پا رو گذاشتم به فرار، ولی خروس بهم رسید و منم یه لحظه برگشتم و چنان شوتی زدم زیر خروس بیجاره، که پرتاب شد توی حوض آب…
    الان که داستان رو میخوندم کلا رفتم توی همون حس و حال و دوران خوب…
    ولی آخرش اشکم دراومد.
    مادربزرگم سه ماه پیش برای همیشه از پیش ما رفت. با اون صورت گرد و سفید و ماهش.
    حیف که دلم نمیاد تیغ نقد رو بکشم روی داستانتون و اون قسمت موبایلش، چون هم تاریخش مال هفت هشت ماه قبله و هم حس خوب مزرعه و قدیم و کودکی و خاطرات خوب بی نهایت بود توش. بوی سبزی و ریحان و جوی آب که دیگه حرف نداشت.
    آفرین. احساساتتون و قلمتون خیلی زیباست.
    من هم به احترام این زیبایی این شعر رو تقدیم میکنم:
    http://s3.picofile.com/file/8226913418/%D8%A8.jpg

    http://s1.picofile.com/file/8226913426/%D8%A81.jpg

    1. خیلی خوشحالم که از این داستان لذت بردین. خودم هم خیلی دوستش دارم. و چیزی که در مورد این داستان برای خودم جالبه اینه که چندین مشاهده و خاطره و شنیدن تعریفهایی از دیگران و … رو با هم ترکیب کردم تا شد این داستان.
      هسته ی اصلی داستان هم همون داستان موبایل و مادربزرگ بود که چندین سال پیش، یه روز توی یک مهمونی، یکی از آشنایانمون (که خودشون یه مادربزرگ بودند!) و متاسفانه الان فوت کردن، این موضوع رو تعریف می کردند و این موضوع دقیقا برای خودشون اتفاق افتاده بود! و انقدر بامزه تعریف می کردن که ما فقط تا دو ساعت داشتیم می خندیدیم. ای کاش تعریفهای خودشون رو ضبط کرده بودم و فایل صوتی اش رو داشتم و اینجا میذاشتم تا بشنوید. واقعا شنیدنی و دوست داشتنی بود. (البته داستان این اتفاق و جمله های دیالوگ توی قصه و جمله ی آخر رو از خودم درآوردم)
      اون خروسه هم، وقتی بچه بودم، عیدها که خونه ی مادربزرگ خودم می رفتیم، اون روزها خونه ی بزرگی با یه حیاط بزرگی داشتند که توی حیاطشون چند تا مرغ و خروس داشتن. و این خروسه فقط با خاله ام جور بود! و هر مهمونی بعد از مدتی به خونشون میرفت دنبالش میکرد و میخواست بهش نوک بزنه. یه بار هم پای مامان خودم رو زخم کرد! 🙂 راستی. جالبه شما هم خاطره ی مشابهی داشتید.:)
      توصیف اون طبیعت رو هم مشخصاٌ از روزی الهام گرفتم که همین چند ماه پیش رفتیم به یه مزرعه تا مقداری سبزی از خود کشاورزهای اونجا بخریم.
      و … خلاصه این داستان، یه چهل تیکه است از خاطرات و مشاهدات مختلف مکانی و زمانی که هیچ ربطی به هم نداشتند و توی ذهنم جا مونده بودند و همه رو با هم ترکیب کردم تا این داستان به وجود اومد.
      و خوشحال شدم که شما رو برد به خاطرات خوب کودکی. روح مادربزرگ عزیزتون هم شاد باشه. مادربزرگ من هم برای من مثل یه فرشته بود. یه فرشته ی مهربون، با صورت ناز و دوست داشتنیش که هرچی بگم جاش توی خانواده مون خالیه کم گفتم.
      بازم خیلی ممنونم از توجه و لطف تون. به خاطر اون شعر هم خیلی ممنون. دیدن و خوندنش خیلی لذتبخش بود. برگشتم به دبستان. اون روزها همه ی این شعرها رو حفظ بودیم. «باز باران» رو کم و بیش هنوز هم از حفظم.:)

      1. پس میشه گفت شما یه نویسنده ی اتوبیوگرافی هستید و توی این زمینه قلم میزنید. این خیلی خوبه. من سبک نویسنده های اتوبیوگرافی رو دوست دارم مثل شاهکار “پیرمرد و دریا”ی ارنست همینگوی فقید. دلیلش هم اینه که این دسته از نویسنده ها میتونند اتفاقات، خاطرات و وقایع اطرافشون رو که بقیه ی آدمها نمی بینند با هوشمندی، ظرافت، صمیمیت و با استفاده از قریحه ی ادبی و هنری به قلم بکشند.
        ممنونم. خدا روح مادربزرگ شما رو هم قرین رحمت خودش قرار بده.
        تمنا میکنم. قابل شما رو نداشت. مراقب کودک خلاق درونتون باشین.

  2. سلام شهرزاد جان
    قصه قشنگی بود. این مزرعه ها اطراف من زیادن:)
    جمله آخری که نوشتی من رو یاد مادربزرگ مهربونم انداخت که همبشه میگفت آدم نمیره چشم چبزها میبینه.. البته با گویش قشنگ گیلکی میگفت.
    شاد و سلامت باشه دوست من.

    1. سلام آزاده جون.
      ممنونم. خوشحالم که دوستش داشتی.
      خوش به حالت، چقدر لذتبخشه آدم دورو برش از این مزرعه ها زیاد باشه و چه آرامشی داره رفتن به اونجاها ….:)
      چه جالب … همینطوره. راست می گفتن واقعا … مادر بزرگ ها، همه شون خیلی ماهن. من هم از مادر بزرگم خیلی حرفها و جمله های ناب و فراموش نشدنی یادمه.
      تو هم همیشه سلامت و شاد باشی دوستم. ممنون که برام نوشتی. 🙂

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *