قصه های شهرزاد

قصه های شهرزاد (۱۳): تاکسی

قصه های شهرزاد (۱۳): تاکسی

نمیدونم برای شما هم از این دست قصه ها! که الان میخوام براتون تعریف کنم، پیش اومده یا نه.

دیروز برای طی کردن مسیری، سوار یه تاکسی شدم.

تاکسی

اون مسیر رو گاهی با تاکسی میرم و به همین خاطر، مبلغ دقیق کرایه ی اون مسیر رو میدونم. کرایه اش میشه، ۱۵۰۰ تومان.

وقتی توی تاکسی نشستم، برای کرایه که میدونستم ۱۵۰۰ تومن میشه و خوشبختانه پول خرد هم داشتم، یه هزاری و یه پونصدی از توی کیفم پیدا کردم و طبق عادت از همون اول، آماده کردم و توی دستم بود که وقتی تاکسی پشت یه چراغ قرمز ایستاد، کرایه ام رو بدم.

بذارید، قبل از ادامه ی این ماجرا، یه چیزی رو براتون بگم. گاهی، بعضی راننده تاکسی ها، وقتی پول خردتر نداری و مثلا یه اسکناس ۲۰۰۰ ای بهشون میدی که پونصد بقیه رو بهت برگردونن، اینکار رو نمیکنن و میگن کرایه اش همون ۲۰۰۰ تومنه، یا اگه مثلا اسکناس ۵۰۰۰ ای بهشون میدی، ۳۰۰۰ تومن بهت برمیگردونن… و تو یه کم حرصت میگیره!… یا اگه هم با انصاف باشن و پونصد یا کلاً بقیه ی پولت رو دقیق بهت برگردونن، با کمال رضایت ازشون میگیری!

حالا برگردیم به ماجرای خودمون…

اما وقتی متوجه وضعیت تاکسی شدم که خیلی …  (چی بگم خدایا…؟ از چه اصطلاحی استفاده کنم؟ که بی احترامی نشه..)

بذارید اینطوری بگم:

وقتی متوجه شدم که تاکسی اش، یه ماشین خیلی فرسوده! است که وقتی نشستم جلو، صندلیش انگار تو هوا ول بود و مثل این مبل راحتی ها (البته از نوع نه خیلی راحتش!) از تو، دعوت به لم دادن میکرد! و وقتی شروع به حرکت کرد، صداهای گوشنواز! طلق و طلقش، مثل آهنگی که از یه ساز کوک نشده بلند میشه، از هر طرف بلند شد و وقتی راننده اش رو دیدم که یه مرد جوونی بود که سعی کرده بود با عینک آفتابی شیکش و لباسهای تمیز و مرتبش، با وجود داشتن چنین ماشینی، ظاهر خوب و مرتبی داشته باشه و با خودم فکر کردم که حتما مجبوره که از این طریق، درآمدی کسب کنه ؛ یکدفعه ذهنم به وضعیت دیگری سوئیچ کرد!

آروم آروم، دو اسکناس هزاری و پونصدی رو که توی دستم بود، برگردوندم توی کیفم و بجاش یه اسکناس دو هزاری درآوردم و گفتم میذارم آخر مسیر که میخوام پیاده بشم، بهش میدم و زود پیاده میشم که نخواد بقیه اش رو بهم پس بده.

توی مسیر، یکی از دو خانمی که صندلی عقب نشسته بودند، پرسید: “آقا کرایه تا اونجا چند میشه؟” و راننده جواب داد: “۱۵۰۰ تومن خانم!”

خیلی بد شد! … حالا دیگه بهونه ای نداشتم که یعنی من فکر میکردم کرایه ۲۰۰۰ تومن میشه…

به هرحال هنوز مصمم بودم که من، حتما همون ۲۰۰۰ تومن رو بابت کرایه بهش بدم.

وقتی به آخر مسیر و جایی که قرار بود پیاده بشم رسیدیم، وقتی پیاده میشدم، دوهزاری رو دادم و تشکر کردم و توی دلم میگفتم خداکنه، بقیه ش رو پس نده یا پول خرد به اندازه ی پونصد تومن پیدا نکنه! ولی به سرعت برق! چند تا سکه به ارزش پونصد تومن توی پول خردهاش پیدا کرد و دستش رو از توی پنجره دراز کرد تا ازش بگیرم. دیگه نمیدونستم چیکار کنم، فقط تنها چیزی که میشد بگم این بود که “آقا، باشه، قابل نداره…” تا شاید از دادن بقیه پول منصرف بشه، اما گفت “نه، اصلا، بفرمایید” و آخرش مجبور شدم با نارضایتی! اون چند سکه ی بقیه ی پولم رو ازش بگیرم…

توی باقیمانده ی مسیر که تا رسیدن به خونه پیاده میرفتم، با خودم فکر می کردم: “آدم گاهی چقدر عجیب میشه…”

FavoriteLoadingاین نوشته را به نوشته های مورد علاقه ی من اضافه کن
**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *