نوشته های من, چه می توان کرد؟

لطفا مراقب دیگران باشید!

یکی دو هفته ی پیش، خبر یه اتفاق ناگوار و عجیب از طرف آشنایان دور یکی از بستگانم رو شنیدم که من رو خیلی تحت تاثیر قرار داد و تا چند روز فکرم رو به خودش مشغول کرده بود. (در پایان این پست براتون میگم چی بود) اونموقع تصمیم گرفتم یه پست بذارم با عنوان “لطفا مراقب خودتان باشید!”، ولی تنبلی کردم یا فکر کردم شاید گفتنش جالب نباشه و اینجا رو شبیه به صفحه ی حوادث روزنامه‌ها بکنه! . و کلاً دیگه داشتم بیخیالش میشدم. اما یکی دو روز پیش، متاسفانه اتفاق بسیار ناگواری برای یکی از دوستان خوب متممی ما پیش اومد که مصمم شدم، چنین پستی رو بذارم، ولی عنوان اصلی اش رو تغییر بدم به:

لطفا مراقب دیگران باشید!

چرا که دفتر زندگی این دوست خوب ما، که در عمر کوتاه خود، زندگی پرباری داشت و همچنین برنامه‌ها و رویاهای زیبایی برای آینده در سر داشت؛ متاسفانه بخاطر دیگری یا دیگرانی که مراقبش نبودند!  (وضعیت اتوبوس یا جاده یا راننده یا هر عامل دیگری، یا دست به دست دادن همه ی اینها یا … ولی هر چه که بود خود او نقشی در آن نداشت)،  در سانحه واژگونی اتوبوس در جاده چالوس در شنبه دوم مرداد ماه سال ۹۵ – بسته شد.

نامش محمدحسن قاسمی‌فرد بود. دانش آموخته ی دانشکده مهندسی برق دانشگاه صنعتی شریف و دانشکده ی مدیریت و اقتصاد دانشگاه صنعتی شریف.

وبلاگی داشت به نام سر نخ موفقیت و در آن به دنبال سر نخ‌های موفقیت می‌گشت. نه فقط برای خودش، بلکه برای هر کس دیگری که در اطرافش بود. چرا که اعتقاد داشت: “شاید تنهایی بتونیم موفق بشیم اما خوشبخت نه”.

همچنین، آنطور که محمدرضا شعبانعلی – مدیر متمم – در روزنوشته‌های خود، از ایمیلی که از جامعه فناوری و کارآفرینی دانشگاه شریف برای او ارسال شده بود، نقل کرد، “او پیگیرانه دنبال طرح کارآفرینانه‌ای بود که ثبت اختراع خود در زمینه مخابرات اجرایی کند.”

متاسفانه از این اتفاق‌ها کم نیست و آدم‌هایی چون او که به حال آدمهای دیگر، کشور؛ جامعه و دنیا می‌توانند خوب و مفید باشند، به این راحتی بخاطر سهل انگاریهای دیگران، از میان ما می‌روند.

ای کاش هر کس، در هر شغل و هر فعالیتی که می‌داند مسئولیت جان دیگری یا دیگران به طریقی بر عهده ی اوست، بیشتر از اینها احساس مسئولیت کند و به آسانی، جان نازنین آدمیان را به کام مرگ نفرستد.

پی نوشت:

لازم میدونم که از کار زیبا و ارزشمند محمدرضا شعبانعلی عزیز و متمم، در این راستا یاد و قدردانی بکنم. متمم، “به یاد این دوست عزیز، “از طرف همه‌ی اعضای متمم و از پولی که همیشه برای خرید اشتراک کاربر ویژه هزینه می‌کنند، مبلغی را به جمعیت طلوع بی نشان‌ها هدیه کرد”. و گفت:

“اگر چه محمد حسن کوتاه زندگی کرده، اما مطمئناً خوب زندگی کرده که با وجود نبودنش هم، هنوز در جامعه‌اش اثر می‌گذارد.”

روحش شاد و یادش گرامی‌باد.

و حالا می‌خواهم از عنوان قبلی که در ذهن داشتم، کوتاه، چند خطی برایتان حرف بزنم. اینکه:

لطفا مراقب خودتان باشید!

دوستان. بیایید قبول کنیم که بسیاری از حوادث و اتفاقات ناگوار، به خاطر اشتباهات و سهل انگاری‌های خود ما برای ما پیش میاد. (اگرچه سهل انگاریهای دیگران هم میتونه وضع رو بدتر بکنه…)

بذارید از اون اتفاق عجیب و تلخ ای که در هفته‌های گذشته شنیدم و در اول این پست اشاره کردم برایتان بطور خلاصه بگویم:

توی تعطیلی عید فطر، خانواده ای برای تفریح، به یکی از روستاهای اطراف شهر که رودخانه ای زیبا و پر آب هم داشته می‌روند. اونها قبلاً از شمال، یه قایق بادی کوچیک خریده بودن که گاهی برای تفرج به آب بیندازند و بر اون قایق سوار بشن و تفریحی داشته باشن.

یکی از افراد خانواده که مردی جوان بوده، و البته خیلی هم از آب ترس داشته! وقتی این قایق توی رودخونه اما کنار خشکی، قرار داشته، سوارش میشه و از یکی از اعضای خانواده اش میخواد که از او در حالتها و فیگورهای مختلف در حالی که خندان و شادان بوده عکس بگیره. اون شخص هم چند عکس ازش میگیره، اما در همون حین، قایق بادی به خاطر جریان رودخونه از خشکی جدا و کم کم دور میشه و به میانه ی رودخونه میرسه. او که همونطور که قبلا گفتم از آب خیلی میترسیده و متاسفانه شنا هم بلد نبوده، هُل میشه و از ترس اینکه مبادا قایق واژگون بشه و توی آب بیفته، بلند میشه و با شتابزدگی و ترس، دستش رو به یه لوله ی پولیکا که از بالای رودخونه رد شده بوده (نمیدونم، احتمالاً حاوی سیم برقی، چیزی بوده) میگیره! میتونید تصور کنید که اون لوله ی پولیکا، تحمل وزن سنگین یه آدم رو نداشته و در نتیجه دست ایشون رها میشه و ایشون به داخل رودخونه میفته. شنا هم بلد نبوده و فقط دست و پا میزده. مردمی‌که در اطراف رودخونه بودن، متاسفانه به جای اینکه هیچ تلاشی برای نجات دادن ایشون انجام بدن، اکثراً مشغول عکس و فیلم گرفتن از این حادثه میشن!

بالاخره وقتی جریان رودخونه ایشون رو کمی‌جلوتر میبره، چند تا روستایی با بیل و کلنگ و …! او رو از رودخونه میکشن بیرون و زنگ میزنن به اورژانس. اما تا نیم ساعت هنوز خبری از ماشین اورژانس نبوده! اون چند مرد روستایی – که البته واضح و مبرهن است که وسیله ای مستطیل شکل که به آن برانکارد می‌گویند! هم در اختیار نداشتند! – دست و پاهای این آدم رو میگیرن تا از پلی که بر روی رودخونه قرار داشته رد کنن تا اگر آمبولانس به امید خدا رسید! به جاده نزدیک تر باشن. چشمتان روز بد نبینه که در حین رد شدن از پل، این بنده ی خدا از  دستشون رها میشه و برای بار دوم به درون رودخونه میفته!

به هر جان کندنی بوده، دوباره او رو از آب بیرون میارن و متاسفانه هیچکدوم از اون آدمها، با امدادهای اولیه هم کوچکترین آشنایی نداشتن. بالاخره ماشین اورژانس سر میرسه و اون آدم رو که هنوز نبض داشته و هنوز نفس میکشیده، با آمبولانس به نزدیک ترین بیمارستان منتقل میکنن. و متاسفانه توی اون بیمارستان، از دستگاه شوک که در بسیاری موارد برای احیای فرد غرق شده لازمه، خبری نبوده.

به هر حال، همه ی اینها دست به دست هم میده تا این فرد – که اینطور که گفته میشده مرد بسیار شوخ و خوش مشرب و مهربانی هم بوده – به همین راحتی در یک گردش تفریحی یک روزه از بین بره.

میگفتند توی مجلس ختم او، یک عکس بزرگ و خندان از او در حالی که در قایقی در رودخانه نشسته بود، گذاشته بودند.

عکسی که تنها دقایقی، پیش از مرگ، از او گرفته شده بود!

.

FavoriteLoadingاین نوشته را به نوشته های مورد علاقه ی من اضافه کن
**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share

4 دیدگاه در “لطفا مراقب دیگران باشید!

  1. سلام شهرزاد عزیز
    چه ماجرای تاسف برانگیزی. واقعا خیلی از افراد خیلی ساده تر از چیزی که فکرش رو بکنیم از دنیا می‌رن. توی دو سال گذشته چندین مرگ خانوادگی بر اثر سانحه تصادف توی آشناهامون اتفاق افتاد. واقعا ناراحت کننده هست.

    وقتی به ایمیلم جواب دادی می‌خواستم بهت بگم شهرزاد واقعا من همه بچه‌های متمم رو دوست دارم. از خوشحالیشون خوشحال میشم. و طاقت ناراحتیشون رو ندارم. درسته که ما از نزدیک با هم در ارتباط نیستیم ولی شناختی که از هم داریم شاید بیشتر از خیلی از نزدیکان خودمون باشه.
    شهرزاد من یک ماه پیش یه سفر به شمال داشتم. دقیقا دو هفته قبل از فوت دوست متممی، من از جاده چالوس گذشته بودم. خیلی برام ناراحت کننده هست. چون هنوز تصویر جاده چالوس برام زنده س.

    سبز باشی و برقرار.

    1. سلام مهشید جون.
      آره خیلی حیف شد. خیلی حیف.
      خدا رحم کرده بهت دوست خوبم. انشاله که هیچوقت دیگه برای هیچکسی از این مسائل پیش نیاد. اگرچه میدونم آرزوی عبثیه!
      میدونی… شاید مسخره باشه ولی همیشه به این فکر میکنم که این آدم‌ها پس دیگه کی میخوان این باگ‌ها و این Error ‌ها رو بعد از چند میلیون سال زندگی بر روی کره ی زمین، توی زندگی بشر رفع کنن؟
      این اتوبوسها رو؟ این جاده‌ها رو؟ این راننده‌ها رو؟ این درمانها رو؟ این …
      دیگه کم کم دارم از به تکامل رسیدن آدم‌ها به کلی ناامید میشم 🙂

  2. فکر میکنم اکثر ضرر‌ها،شکست‌های تکرار شده،مصبیت‌ها و ناکامی‌ها تاوان بی توجهی و ناهشیاری خودمون ویا به قول شما دیگران است که گاهی هزینه‌های سنگین و جبران نشدنی را روی دستمون میذاره.
    وقتی واسه یه ادمی‌یه اتفاقی میافته ،چه میدونم تصادفی ،مجادله ای وقتی میبینم که یه عده به جای دست زدن به حداقل کاری که از دستشون برای حل مشکل برمیاد دست به گوشی و فیلمبرداری میبرن حرصم میگره یعنی واقعا ناراحت میشم.
    اخه چرا؟ یعنی اینقدر از خودشون نا امیدن .یعنی اونقدر انسان نیستن که بدونن بابا میشه جلوی یه ضرر رو گرفت.
    اونجا که اون بنده خدا دوباره سر بیفکری و سهل انگاری روستایی‌ها افتاد تو رودخونه یه لحظه خندم گرفت.بیشش از اینا باید هشیار بود،البته که هشیاری درد داره،
    پس بهتره عاشقانه پذیرا و مشتاق زندگی باشیم.

    1. مهران جان. از شما چه پنهون، خودم هم اون قسمتهاش خنده ام گرفته بود! البته با کلی عذاب وجدان. هی به خودم میگفتم: خجالت بکش شهرزاد. یا میگفتم:خدایا منو ببخش!:)
      آخه اینطور که تعریف میکردن ایشون خیلی آدم شوخی بودن و انگار رقم خورده بود که مرگشون هم به این شکل باشه!
      اما گذشته از اینها، خیلی ناراحت کننده است. از دست دادن یکی از اعضای خوب خانواده به این شکل و به این زودی.
      به هرحال، خداوند نصیب هیچ آدم و هیچ خانواده ای نکنه این اتفاقها رو.
      یه اتفاق خیلی ناراحت کننده ی دیگه هم توی همون روز شنیدم که بدجوری روم اثر گذاشت و گفتم بذار اون یکی رو دیگه ننویسم.
      اما بذار اینجا بگم.
      یه پسر جوون که تازه درسش تموم شده بود (مهندسی عمران) یه جا برای کارهای ساختمان سازی رفته بوده سر کار.
      اون روز، یکی از کارگرها میخواسته نمیدونم میخی چیزی از توی سقف بالکن طبقه هشتم! ساختمان که در حال ساخت بوده، بکشه بیرون. پسره میگه بده من اینکار رو بکنم. چکش رو از دستش میگیره و یه پاش رو میذاره روی یه بشکه! و پای دیگرش رو لبه ی بالکن. بعد همینطور که میزده روی این میخه، دسته ی چکشه جدا میشه و میخوره توی پیشونیش. سرش گیج میره و تعادلش رو از دست میده و از طبقه هشتم ساختمون سقوط میکنه و متاسفانه از بین میره.
      به همین راحتی…
      این رو هم گفتم که همه مون از این سهل انگاریهای بد! درس بگیریم و بیشتر مراقب خودمون باشیم و به دیگران هم بگیم که بیشتر مواظب خودشون باشن.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *