قصه های شهرزاد

قصه های شهرزاد(۱۵): ماموریت ویژه ای برای شِش

یکی بود، یکی نبود.

غیر از خدا هیچکس نبود.

شهر کوچکی در گوشه ای از دنیا بود که تنها ۱۰ نفر سکنه داشت.

الته یک کدخدا هم داشت.

آن شهر کوچک، شهر اعداد نام داشت و اسامی ده سکنه ی آن که همیشه در خوشی و آرامش و دوستی در کنار هم زندگی می کردند، عبارت بودند از:

صفر، یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه

شهر اعداد
clipartfest.com@

یک شب، کدخدای شهر، تمام این ده نفر را به جلسه ای فوری و اضطراری فرا خواند و از آنها خواست تا برای پیش آمدی مهم، گرد هم آیند.

همه یک به یک آمدند.

قبل از شروع صحبتهای کدخدا، آن ده نفر که تا حدود زیادی می توانستند موضوع مهم جلسه را حدس بزنند؛ در گوش یکدیگر،  پچ پچ می کردند و آرام از هم میپرسیدند:

“یعنی این بار، ماموریت ویژه به عهده ی کدام یک از ما گذاشته خواهد شد؟”

کدخدا همه را به سکوت دعوت کرد و لب به سخن گشود:

“دوستان عزیز من.

از شما ممنونم که به سنت هر سال،  به دعوت من پاسخ گفتید و در این جلسه ی مهم حضور یافتید.

باید به اطلاع شما برسانم که تا یکی دو روز دیگر، ماموریت ویژه ی «پنج» عزیز، به پایان خواهد رسید و جای خود را به «شش» عزیز خواهد سپرد.”

همه ی نه نفر دیگر، بی درنگ به شش نگاه کردند و به او لبخند زدند.

کدخدا ادامه داد:

“اگر چه ماموریت ویژه ی پنج عزیز تا ساعاتی دیگر به پایان می رسد، اما همانطور که می دانید، او هم مانند همه ی شما، هیچگاه به مرخصی نخواهد رفت و در انجام بسیاری از امورِ آدم ها، همچنان در کنار دوستانش باقی خواهد ماند.”

بعد رو به پنج کرد و گفت:

“پنج عزیز.

حال، چند لحظه ای روی صحبتم با توست.

تو یک سال تمام، به طور خاص، در کنار دوستانت: یک و سه و نه، قرار گرفتی و تا ساعاتی دیگر، ماموریت ویژه ی تو به پایان خواهد رسید.

به خاطر تمام ثانیه ها و دقایق و ساعات و روزها و هفته ها و ماههایی که پشت سر نهادی، به تو خسته نباشی می گویم.

در زمان ماموریت تو، اتفاق ها و رویدادهای تلخ و شیرین بسیاری در سراسر این گیتی پهناور به وقوع پیوست.

کودکان زیادی پا به این دنیا نهادند و آدم های زیادی از این دنیا رخت بر بستند.

بسیاری جنگها و نبردها و دشمنی ها در میان آدمیان به وقوع پیوست یا همچنان از گذشته، ادامه پیدا کرد.

البته در بسیاری از نقاط دنیا هم، شاهد صلح و آرامش و شادی هاو دوستی های زیادی بودیم.

کوتاه سخن اینکه در زمان ماموریت ویژه ی تو؛ دنیا، هم شادی ها و هم رنج های زیادی را تجربه کرد.

و حال به واپسین ساعات ماموریت تو رسیده ایم.

اما آنچه مرا کمی آزرده می کند، نامهربانی هایی است که بخاطر درد ها و رنج هایی که در زمان ماموریت ویژه ی تو، در نقاطی از دنیا به وقوع پیوست؛ به تو روا داشتند.

می خواهم بگویم که تو، ای پنجِ زیبا، به خاطر هیچکدام از آنها، شایسته ی ملامت نیستی.

تو در درد ها و رنج هایی که در زمان ماموریت تو، به ناگزیر، برای انسانها پیش آمد؛ هیچ گناه و تقصیری نداشتی.

بسیاری از آنها، شاید دست تقدیر بود و البته بسیاری دیگر، شاید به دلیل بی احتیاطی ها، سهل انگاری ها یا ستم هایی که گاه خود آدمیان، در حق خود یا در حق دیگران روا داشتند و می دارند.

تو آنقدر زیبا و دوست داشتنی هستی که حتی وارونه ی تو هم آنچنان شکلی زیبا دارد که آن را «قلب» نامیده اند و در سینه ی هر آدمی جای گرفته تا محلی برای عشق ورزیدن و دوست داشتن باشد.

من دستت را به گرمی می فشارم و در انجام کارها و ماموریت های ساده تر و همیشگی ای که در پایان ماموریت ویژه ی خود همچنان در پیشِ رو داری، برایت آرزوی موفقیت می کنم.”

پنج، لبخند زد.

دست کدخدا را فشرد و قطره ی اشکی که در کنار چشمش می درخشید، لغزید و گونه اش را خیس کرد.

بعد، کدخدا چند قدم پیش آمد، رو به «شش» کرد و با لبخندی گفت:

“و اما تو ای شش عزیز.

ماموریت ویژه ی تو تا ساعاتی دیگر در کنار یک، سه و نه عزیز؛ شروع خواهد شد.

تو قبلاً مثل تمام دوستان ات، در طول تاریخ، این ماموریت ویژه را بارها و بارها تجربه کرده ای.

پس می دانم که نیازی نیست بیشتر در مورد آن، برایت بگویم.

تنها، دست تو را هم به گرمی می فشارم و آرزو می کنم که در زمان ماموریت ویژه ی تو؛ آدمیان، دردها و رنجهای خودساخته و دیگرساخته ی بسیار کمتری را تجربه کنند و سلامتی و عشق و شور و شوق و شادی و نشاط و ثروت و موفقیت و دوستی و صلح و آرامش و معرفت و دانش و آگاهی و رشد را با تو، و در زمان ماموریت ویژه ی تو، بیش از پیش؛ تجربه و لمس و حس کنند.”

با تمام شدن حرفهای کدخدا؛ صفر و یک و دو سه و چهار و هفت و هشت و نه، یکی یکی با او و با پنج و با شش دست دادند و با لبخندهای مهربانشان به پنج، خسته نباشی گفتند و برای شش، آرزوی موفقیت کردند و مثل همیشه به سراغ کارهای دائمی خود رفتند.

و شش، مصمم تر از همیشه، در کنار تمام کارهای دیگری که بر عهده داشت؛ با یک دنیا امید و دلگرمی به آرزوهای زیبای کدخدا، خود را برای ماموریت ویژه ی یکساله ای که بر عهده اش نهاده شده بود، آماده کرد.

FavoriteLoadingاین نوشته را به نوشته های مورد علاقه ی من اضافه کن
**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *