قصه های شهرزاد

قصه‌های شهرزاد (۱۳): تاکسی

قصه‌های شهرزاد (۱۳): تاکسی نمیدونم برای شما هم از این دست قصه‌ها! که الان میخوام براتون تعریف کنم، پیش اومده یا نه. دیروز برای طی کردن مسیری، سوار یه تاکسی شدم. اون مسیر رو گاهی با تاکسی میرم و به همین خاطر، مبلغ دقیق کرایه ی اون مسیر رو میدونم. کرایه اش میشه، ۱۵۰۰ تومان.… ادامه مطلب قصه‌های شهرزاد (۱۳): تاکسی

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
ترجمه ی داستان ها

بلندیهای بادگیر (فصل ششم – قسمت دوم)

بلندیهای بادگیر (فصل ششم – قسمت دوم) حدس زدم هیتکلیف باید تا آنجایی از صحبتهای کاترین را شنیده باشد که گفت نمی‌تواند با او ازدواج کند، و از آنجا به بعدش را… حتما دیگر دلش نمیخواسته بشنود! گفتم: “آرام! دوشیزه کاترین. فقط تصور کن چقدر برای هیتکلیف سخت است که بخواهی با آقای ادگار ازدواج… ادامه مطلب بلندیهای بادگیر (فصل ششم – قسمت دوم)

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
ترجمه ی داستان ها

بلندیهای بادگیر (فصل ششم – قسمت اول)

بلندیهای بادگیر (فصل ششم – قسمت اول) هیندلی در حالی که به طرز وحشتناکی با صدای بلند لعنت می‌فرستاد، وارد آشپزخانه شد. همیشه از اینکه هیندلی به پسر کوچکش، چه تصادفی یا چه از روی منظور، صدمه برساند میترسیدم. مخصوصا هروقت که مست بود سعی میکردم هیرتون رو از دسترسش دور نگه دارم. داشتم سعی… ادامه مطلب بلندیهای بادگیر (فصل ششم – قسمت اول)

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
قصه های شهرزاد

قصه‌های شهرزاد (۱۱): ارزش زندگی

قصه‌های شهرزاد (۱۱): ارزش زندگی لبه ی باریک پشت بام یک برج بلند ایستاده بود و می‌خواست خودش را از آن بالا به پایین بیندازد. دراصل تصمیم به انجام کاری گرفته بود که همه ی آدم‌ها با سلیقه‌ها و عقاید و نظرات رنگارنگ، در توصیف آن، اتفاق نظر داشتند: خودکشی! همهمه ای سر گرفته بود.… ادامه مطلب قصه‌های شهرزاد (۱۱): ارزش زندگی

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
درخششي از نور يك كتاب, مطالب الهام بخش

راز خوشبختی

مغازه داری پسرش را فرستاد تا از خردمندترین مرد دنیا سوال کند، راز خوشبختی چیست؟ پسر چهل روز در صحرا سرگردان بود و سرانجام به قلعه زیبایی رسید که در  بالای کوه مرتفعی قرار داشت. مرد خردمند آنجا زندگی می‌کرد. پسر وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن دیده می‌شد. مرد خردمند… ادامه مطلب راز خوشبختی

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
ترجمه ی داستان ها

بلندیهای بادگیر (فصل پنجم)

بلندیهای بادگیر (فصل پنجم) کاترین و ادگار در تابستان همین سال بود که فرانسیس – همسر هیندلی – اولین و آخرین فرزندش را به دنیا آورد. آن‌ها نام پسرشان را هیرتون گذاشتند. اما زن بیچاره که برای مدتی مریض بود و آخرش هم نفهمیدیم بیماری اش چه بود، خیلی زود پس از تولد هیرتون درگذشت.… ادامه مطلب بلندیهای بادگیر (فصل پنجم)

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
قصه های شهرزاد

قصه‌های شهرزاد (۱۰): در خلسه ی یک آهنگ

در خلسه ی یک آهنگ . آن شب هم ساشا در شهر زیبا و سرسبز خود، موقع بازگشت به خانه؛ مثل بیشتر اوقات که رانندگی می‌کرد، ضبط را روشن کرد و آهنگی را برای گوش کردن انتخاب کرد که چند روز گذشته بارها و بارها به آن گوش داده بود. آهنگی زیبا از کریستینا آگیلرا… ادامه مطلب قصه‌های شهرزاد (۱۰): در خلسه ی یک آهنگ

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
ترجمه ی داستان ها

بلندیهای بادگیر (فصل چهارم – قسمت دوم)

بلندیهای بادگیر (فصل چهارم – قسمت دوم) فرانسیس ارنشاو در این مدت اغلب به دیدن کاترین می‌رفت و برایش لباسهای قشنگ می‌برد و او را تشویق می‌کرد تا مراقب ظاهرش باشد. سرانجام کاترین، پس از یک غیبت طولانی به خانه برگشت. او تقریبا شبیه آدم دیگری شده بود. ما به جای آن دختر وحشی که… ادامه مطلب بلندیهای بادگیر (فصل چهارم – قسمت دوم)

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
قصه های شهرزاد

قصه‌های شهرزاد (۹): به آفتاب، سلامی‌دوباره خواهم داد

قصه‌های شهرزاد (۹): (به آفتاب، سلامی‌دوباره خواهم داد) دیروز برای انجام یکی از تمرین‌های متمم دوست داشتنی ام، درسی مربوط به سری پرورش تسلط کلامی –که اتفاقا از محبوب ترین درسهای من در متمم هم هست – در بخشی از متن خود، فراخور آن تمرین، تکه ای از یکی از شعرهای وحشی بافقی را نوشتم:… ادامه مطلب قصه‌های شهرزاد (۹): به آفتاب، سلامی‌دوباره خواهم داد

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
ترجمه ی داستان ها

بلندیهای بادگیر (فصل چهارم – قسمت اول)

بلندیهای بادگیر (فصل چهارم – قسمت اول) . هیندلی پس از مدتها به خاطر مراسم تدفین پدرش به خانه برگشت. اما چیزی که بیشتر از همه ما را غافلگیر کرد، این بود که او زنی را هم به همراه خود آورده بود که او را فرانسیس، همسر خود معرفی کرد. زنی بلوند و لاغر اندام… ادامه مطلب بلندیهای بادگیر (فصل چهارم – قسمت اول)

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share