درخششي از نور يك كتاب, شعر و ادب, نوشته های من

“من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید، قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید”

توی تابستان، هر وقت بعد از غروب آفتاب، از باشگاه بر می‌گشتم و از حاشیه ی پارکی که در حوالی منزلمان هست، رد میشدم؛ مرد کهنسال ای را می‌دیدم که پرنده ای در قفس را، با خودش به هواخوری در پارک آورده بود. این صحنه، هر بار، من را به فکر فرو می‌بُرد. و البته… ادامه مطلب “من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید، قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید”

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
داستان های واقعی الهام بخش٬

داستان‌های واقعی الهام بخش – نجف دریابندری

نوشته ای که در بالا خواندید، توصیف زیبایی است درباره ی نجف دریابندری، از دکتر محمدعلی موحد. (در مراسم «شب نجف دریابندری» با همکاری بنیاد فرهنگی هنری ملت، مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی‌و بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار که در سوم اردیبهشت ۱۳۹۳ برگزار شد. منبع: مجله بخارا) شاید سالهاست که دیگر کمتر کتابخانه ای را می‌توانید بیابید… ادامه مطلب داستان‌های واقعی الهام بخش – نجف دریابندری

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
شعر و ادب

دنیا صحنه نمایشی بیش نیست (شعری از شکسپیر)

دنیا صحنه نمایشی بیش نیست (شعری از شکسپیر) تمام دنیا صحنه ی نمایشی است که مردان و زنان، بازیگران آنند. این بازیگران، زمان ورود و خروج خود را دارند. و هر بازیگری نقش‌های بسیاری را بازی می‌کند. نقش هر مرد بازیگر، هفت دوره ی سنی دارد. در ابتدا، نوزادی است که در آغوش پرستار خود… ادامه مطلب دنیا صحنه نمایشی بیش نیست (شعری از شکسپیر)

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
شعر و ادب

ناتوانی و قدرت انسان

ناتوانی و قدرت انسان www.majidakhshabi.com: عکس انسان چیزی نیست مگر «نی» ضعیفی در طبیعت، اما نئی اندیشنده. لزومی‌ندارد که تمام دنیا برای هلاک وی مسلح گردند. کمی‌بخار آب، یک قطره آب کافی است که او را نابود نماید. ولی اگر این عالم او را نابود کرد تازه انسان شریفتر از اوست. زیرا با اندیشه ی… ادامه مطلب ناتوانی و قدرت انسان

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
شعر و ادب

ریزش برگها (نوشته ای از ژان ژیرودو)

ریزش برگها (نوشته ای از ژان ژیرودو) تصور نکنید که برگهای پژمرده ی پاییزی مانند میوه‌های رسیده و یا گلبرگهای خشک، یکدفعه از درختها فرو می‌ریزند. برگهای بعضی از درختها، آنها که در کنار جویبارها هستند، نزدیک نیمه روز از درختها می‌ریزند. اما برخی از آنها که در مجاورت برگهای سبز بوده و یا نزدیک… ادامه مطلب ریزش برگها (نوشته ای از ژان ژیرودو)

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
شعر و ادب

عشق، در شعری از اسکار وایلد

عشق، در شعری از اسکار وایلد . با این حال، هر انسانی آنچه را که دوست می‌دارد، می‌کشد، بگذار این سخن را همه بشنوند. بعضی این کار را با نگاهی تلخ انجام می‌دهند، و برخی دیگر با کلماتی تملق آمیز، ترسو با بوسه ای،  و شجاع با شمشیر! بعضی‌ها عشق شان را هنگامی‌که جوان هستند… ادامه مطلب عشق، در شعری از اسکار وایلد

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
شعر و ادب

خوشبختی خطر کردن است (عرفان نظر آهاری)

خوشبختی خطر کردن است (عرفان نظر آهاری) . دلبسته ی کفش‌هایش بود. کفش‌هایی که یادگار سالهای نوجوانی اش بودند. دلش نمی‌آمد دورشان بیندازد. هنوز همان‌ها را می‌پوشید. اما کفش‌ها تنگ بودند و پایش را می‌زدند. قدم از قدم اگر بر می‌داشت تاولی تازه نصیبش می‌شد. سعی می‌کرد کمتر راه برود که رفتن دردناک بود. می‌نشست… ادامه مطلب خوشبختی خطر کردن است (عرفان نظر آهاری)

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
شعر و ادب, عشق

یادداشت تشکر (شعری از شیمبورسکا)

دیروز وقتی ایمیل هفتگی متمم رو دریافت کردم، مثل همیشه، قبل از هر چیز، با اشتیاق زیادی به سراغ متن ابتدای ایمیل رفتم. متن ابتدایی این ایمیل، قسمتی از شعر ویسواوا شیمبورسکا (Maria Wisława Anna Szymborska) شاعر لهستانی بود، که قبلا من هم در یک روز جدید، شعری رو ازش گذاشته بودم. نمی‌دانم آن پست… ادامه مطلب یادداشت تشکر (شعری از شیمبورسکا)

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
شعر و ادب, عشق

داستانی برای دوستی و عشق

داستانی برای دوستی و عشق کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می‌رفت.. دم‌جنبانکی که همان اطراف پرواز می‌کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.داستانی برای دوستی و عشق کرگدن گفت: همه کرگدن‌ها تنها هستند. دم‌جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟ کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟ دم‌جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی… ادامه مطلب داستانی برای دوستی و عشق

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
شعر و ادب

پرتو ستارگان (لانگ فلو)

پرتو ستارگان (لانگ فلو) ای ستاره ی نیرو تو را می‌بینم که ایستاده ای و بر درد من لبخند می‌زنی. تو با دست فولادین خود اشاره می‌کنی و من نیروی خویش را باز می‌یابم. هان! در این جهان هراس به دل راه مده بزودی خواهی دریافت، چه بزرگ مرتبه است، رنج کشیدن و قویدل بودن.… ادامه مطلب پرتو ستارگان (لانگ فلو)

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share