درخششي از نور يك كتاب, شعر و ادب

مهمان‌هایی که به “مهمانسرای دو دنیا” دعوت شده اند

ژولین: وقتی برای استراحت وارد این مسافرخونه شدم متوجه شدم که دارم چُرت می‌زنم. غیب آموز: مسافرخونه! چه بامزه! یه مسافرخونه! (ماری و غیب آموز نمی‌توانند جلو خنده شان را بگیرند. رئیس هم سعی می‌کند در خنده ی آنها شریک شود.) […] ماری: شما مطمئنین که عمداً نزدین به چنار؟ ژولین: کدوم چنار؟ از چی… ادامه مطلب مهمان‌هایی که به “مهمانسرای دو دنیا” دعوت شده اند

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
درخششي از نور يك كتاب, شعر و ادب, نوشته های من

“من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید، قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید”

توی تابستان، هر وقت بعد از غروب آفتاب، از باشگاه بر می‌گشتم و از حاشیه ی پارکی که در حوالی منزلمان هست، رد میشدم؛ مرد کهنسال ای را می‌دیدم که پرنده ای در قفس را، با خودش به هواخوری در پارک آورده بود. این صحنه، هر بار، من را به فکر فرو می‌بُرد. و البته… ادامه مطلب “من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید، قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید”

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
با خواندن کتاب، زندگی خود راتغییر دهیم, درخششي از نور يك كتاب

من او را دوست داشتم! – آنا گاوالدا

یکی دو روز پیش، از موضوعی، دلم گرفته بود و در همون حین، اتفاقی به متن کوتاهی برخوردم که باعث شد تا چند لحظه کاملاً سر جای خودم میخکوب بشم! از: من او را دوست داشتم! آنا گاوالدا – قبل از اینکه اون متن رو برای شما بنویسم، میخوام یه سوال ازتون بپرسم و شما… ادامه مطلب من او را دوست داشتم! – آنا گاوالدا

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
درخششي از نور يك كتاب

درخششی از نور یک کتاب (ساحره ی پورتوبلو)

درخششی از نور یک کتاب (ساحره ی پورتوبلو) . … همه ی ما عادت کرده ایم کارها را «آن طور که باید» انجام دهیم. کسی دوست ندارد قدم‌های غلط بردارد، به خصوص وقتی از این غلط آگاه باشد. … یک بار که به محل دروازه‌های ادراک پی ببریم، باز کردن و بستن این درها بسیار… ادامه مطلب درخششی از نور یک کتاب (ساحره ی پورتوبلو)

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
ترجمه ی داستان ها

بلندیهای بادگیر (فصل ششم – قسمت دوم)

بلندیهای بادگیر (فصل ششم – قسمت دوم) حدس زدم هیتکلیف باید تا آنجایی از صحبتهای کاترین را شنیده باشد که گفت نمی‌تواند با او ازدواج کند، و از آنجا به بعدش را… حتما دیگر دلش نمیخواسته بشنود! گفتم: “آرام! دوشیزه کاترین. فقط تصور کن چقدر برای هیتکلیف سخت است که بخواهی با آقای ادگار ازدواج… ادامه مطلب بلندیهای بادگیر (فصل ششم – قسمت دوم)

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
درخششي از نور يك كتاب

درخششی از نور یک کتاب (مائده‌های زمینی)

درخششی از نور یک کتاب (مائده‌های زمینی) .  «ناتانائیل»، آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی. هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد.  همان دم که مخلوقی نظر مارابه خویشتن منحصر کند ما را از خدا بر می‌گرداند.  دریغا که نمی‌دانیم هم چنان که در… ادامه مطلب درخششی از نور یک کتاب (مائده‌های زمینی)

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
مطالب الهام بخش

از آموزه‌های جوانگ زه، حکیم یونانی

از آموزه‌های جوانگ زه، حکیم یونانی . درخت بزرگی دارم، از آن گونه که بی بار و بر خوانند. کنده اش کوژ است و فراوان گره دارد، شاخه‌هایش بسیار کج است. به هیچ طریق نتوان برید تا فایده ای به بار آرد. هیچ درودگری به آن نمی نگرد. چنین درخت تناور آیا بی فایده است؟… ادامه مطلب از آموزه‌های جوانگ زه، حکیم یونانی

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
ترجمه ی داستان ها

بلندیهای بادگیر (فصل چهارم – قسمت اول)

بلندیهای بادگیر (فصل چهارم – قسمت اول) . هیندلی پس از مدتها به خاطر مراسم تدفین پدرش به خانه برگشت. اما چیزی که بیشتر از همه ما را غافلگیر کرد، این بود که او زنی را هم به همراه خود آورده بود که او را فرانسیس، همسر خود معرفی کرد. زنی بلوند و لاغر اندام… ادامه مطلب بلندیهای بادگیر (فصل چهارم – قسمت اول)

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
درخششي از نور يك كتاب

درخششی از نور یک کتاب (کیمیاگر)

درخششی از نور یک کتاب (کیمیاگر) . آن روز، پس از آن که اتراق کردند، جوان پرسید: “چرا باید به ندای قلب مان گوش بسپریم؟” -“چون هر جا که قلبت باشد، گنجت هم همان جا خواهد بود.” جوان گفت: “قلب من برآشفته است. رویا می‌بیند، هیجان زده است و شیدای یکی از دختران صحرا. از… ادامه مطلب درخششی از نور یک کتاب (کیمیاگر)

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
ترجمه ی داستان ها

بلندیهای بادگیر (فصل سوم)

بلندیهای بادگیر (فصل سوم) داستان الن دین – کودکی کاترین و هیتکلیف “من از کودکی، در بلندیهای بادگیر زندگی کردم، چون مادر من خدمتکار خانواده ی ارنشاو بود. آنها خانواده ای بسیار قدیمی‌بودند که برای قرنها نسل اندر نسل در این خانه زندگی کرده اند. حتما اسم ارنشاو را بالای سر درِ رودی خانه، دیده… ادامه مطلب بلندیهای بادگیر (فصل سوم)

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share