ترجمه ی داستان ها

باغ اسرارآمیز (قسمت پنجم: ملاقات با کالین)

ملاقات با کالین

یک بار نیمه شب ماری از خواب پرید. آن شب باران تندی می‌بارید و باد شدیدی نیز در اطراف دیوارهای قدیمی‌خانه، زوزه میکشید.

ناگهان باز آن صدای گریه به گوشش خورد. ایندفعه تصمیم گرفت کشف کند این صدا از کجا و از کیست.

از اتاقش بیرون آمد و آرام آرام در تاریکی به دنبال صدای گریه به راه افتاد.

اطراف خانه، گوشه‌ها، در میان درها، طبقه بالا، طبقه پایین و .. تا بالاخره اتاقی که صدای گریه از آنجا می‌آمد را پیدا کرد.

در را به جلو هل داد، در باز شد و به درون اتاق رفت.

آنجا یک اتاق قدیمی‌با مبل‌های قدیمی‌و تابلوهای زیبا بود.

روی یک تخت بزرگ، کودکی خوابیده بود که به نظر خسته و خشمگین به نظر می‌رسید. با صورتی وحشت زده و سفید و لاغر که به ماری زُل زده بود.

آرام گفت “تو کی هستی؟ آیا دارم خواب می‌بینم؟”

“نه. خواب نمی‌بینی. من ماری لنوکس هستم. آقای کراون عموی من است.”

پسر گفت “او پدر من است. من کالین کراون هستم.”

ماری که حسابی غافلگیر شده بود گفت”پس چرا هیچکس به من نگفته بود که او یک پسر دارد!”

“خوب، هیچکس هم به من نگفته بود که تو برای زندگی کردن به اینجا آمده ای.

می‌دانی. من مریضم. دلم نمیخواهد دیگران مرا ببیند و در موردم حرف بزنند. اگر زنده بمانم ممکن است مثل پدرم قوز در بیاورم. اما احتمالا من زنده نمی‌مانم.”

ماری گفت “اینجا عجب خانه ی عجیب و غریبی است. یک عالمه راز دارد! آیا پدرت گاهی به تو سر می‌زند؟”

“نه خیلی. او دوست ندارد مرا ببیند، چون من او را یاد مادرم می‌اندازم. آخر، وقتی من به دنیا آمدم، او از دنیا رفت، برای همین فکر میکنم پدرم از من متنفر است.”

ماری پرسید “چرا می‌گویی زنده نمی‌مانی؟”

“من همیشه بیمار بوده ام. چند بار هم تا دم مرگ پیش رفتم. دکترم فکر میکند مطمئناً من مردنی هستم  وزنده نخواهم ماند.

البته او پسرعموی پدرم است و خیلی هم فقیر است و بدش نمی‌آید من بمیرم و بعد از مرگ پدرم همه ی پولها و ثروت او را صاحب شود. همیشه به من دارو می‌دهد و می‌گوید که تو باید استراحت کنی.

قبلا یک دکتر خوب و مجرب قدیمی‌داشتیم که به من می‌گفت باید بروی توی هوای تازه و سعی کنی که خوب بشوی.

اما من از هوای تازه متنفرم. و یک چیز دیگر اینکه، خدمتکارها مجبورند هر کاری که من می‌خواهم انجام دهند، چون من همیشه عصبانی و مریض هستم.”

ماری حس کرد از پسر خوشش آمده، اگر چه به نظرش خیلی عجیب به نظر می‌رسید.

کالین چند سوال از ماری پرسید و او هم همه چیز را درباره زندگیش در هندوستان تعریف کرد.

ناگهان پرسید “تو چند سالت هست؟”

ماری جواب داد “ده سال، و تو؟”

فراموش کرده بود که باید مراقب باشد و بلافاصله ادامه داد “حتما تو هم ده سالت است، چون وقتی تو به دنیا آمدی، در آن باغ قفل شد و کلیدش را زیر خاک چال کردند. و می‌دانم که این موضوع، ده سال پیش اتفاق افتاده!”

کالین روی تختش نشسته بود و خیلی با علاقه نگاه می‌کرد.

“کدام در؟ چه کسی آن را قفل کرد؟ کلیدش کجاست؟ دلم میخواهد بدانم.

خدمتکارها را مجبور میکنم به من بگویند آن باغ کجاست. وقتی مرا آنجا بردند، تو هم میتوانی همراه من بیایی.”

ماری فریاد زد “اوه، لطفا آن کار را نکن – آن کار را نکن!”

کالین با تعجب به ماری زُل زده بود.

“چرا نمی‌خواهی آنجا را ببینی؟”

“خوب اگر تو آنها را مجبور کنی تا در آنجا را برایت باز کنند، این دیگر یک راز باقی نخواهد ماند.

می‌دانی. اگر ما فقط خودمان در موردش بدانیم، اگر ما – اگر ما بتوانیم کلیدش را پیدا کنیم، آنوقت می‌توانیم هر روز به آنجا برویم و در آنجا بازی کنیم.

ما می‌توانیم کاری کنیم که آن باغ دوباره زنده شود و هیچکس هم چیزی در موردش نداند – به جز ما!”

کالین آهسته گفت “متوجه شدم. باشد. من هم این ایده را دوست دارم.

این، باید یک راز بین من و تو باقی بماند. من تا حالا هیچ رازی نداشته ام.”

ماری با زیرکی اضافه کرد”بعد می‌توانیم یک پسر پیدا کنیم که تو را روی یک صندلی چرخدار بگذارد، اگر فکر میکنی نمی‌توانی راه بروی، و می‌توانیم بدون کمک دیگران با همدیگر به آن باغ برویم.

تو بیرون از این اتاق حالت بهتر خواهد شد. من میدانم.”

کالین که گویی در خیالات خودش غرق شده بود گفت “من هم دوستش دارم. فکر کنم هوای تازه را دوست داشته باشم. آنهم در یک باغ اسرار آمیز.”

بعد ماری شروع کرد به تعریف کردن از دشت و دیکون و بِن ویترستاف و سینه سرخ، و کالین هم با علاقه به تعریفهای ماری گوش می‌کرد.

کالین شروع کرد به لبخند زدن و خیلی شادتر به نظر می‌رسید.

گفت “دوست دارم که اینجا هستی. باید هر روز به دیدنم بیایی. اما الان خیلی خسته ام.”

ماری گفت “بگذار برایت آواز بخوانم. خدمتکارم کامالا توی هند، همیشه این را برایم می‌خواند”،

و شروع کرد به خواندن و کالین خیلی زود به خواب رفت.

بعدازظهر فردای آن روز، ماری دوباره به دیدن کالین رفت. کالین از دیدن دوباره ی او خیلی خوشحال بود.باغ اسرارآمیز

او پرستارش را مرخص کرده بود و درباره ملاقاتش با ماری هم به هیچکس، چیزی نگفته بود.

آنها روزها گاهی با هم کتاب می‌خواندند و برای هم داستانهایی را تعریف می‌کردند.

یک روز در حال حرف زدن بودند و با صدای بلند می‌خندیدند که ناگهان در باز شد.

دکتر کراون و خانم مدلاک بودند که با هم وارد اتاق شدند. آنها تقریبا از تعجب دهانشان باز مانده بود.

آقای کراون پرسید “اینجا چه خبر است؟”

کولین، سیخ روی تخت نشست. شبیه شاهزاده‌های هندی شده بود.

با خونسردی گفت “این، دختر عموی من است. ماری لنوکس. من دوستش دارم. او باید گهگاهی به دیدن من بیاید.”

خانم مدلاک بیچاره حسابی مستاصل شده بود.

رو به دکتر کرد و گفت “اوه، خیلی متاسفم آقا. من از این موضوع خبر نداشتم.

من به تمام خدمتکارها سپرده بودم که باید این راز را پیش خودشان نگه دارند.”

شاهزاده ی هندی دوباره با خونسردی گفت “احمق نباش، مدلاک! کسی چیزی به او نگفته.

او خودش صدای گریه ی مرا شنید و مرا پیدا کرد. حالا برایمان چای بیاور.”

آقای دکتر کراون گفت “می‌ترسم تو زیادی دچار هیجان شده باشی پسرم. این برایت خوب نیست. فراموش نکن که تو بیمار هستی.”

کالین گفت “می‌خواهم فراموش کنم! اگر ماری به دیدنم نیاید، عصبانی می‌شوم! او باعث شده حالم بهتر شود.”

آقای کراون وقتی اتاق را ترک می‌کرد، خوشحال به نظر نمی‌رسید.

پیشخدمت گفت “چقدر پسرک تغییر کرده، آقا! او همیشه اینقدر با ما مخالفت نمی‌کرد.

به نظر میرسد واقعا شبیه آن دختر بچه عجیب شده و البته حالش هم بهتر به نظر می‌رسد.”

دکتر کراون چاره ای جز موافقت با کالین نداشت.

ادامه دارد …

ترجمه از: یک روز جدید

FavoriteLoadingاین نوشته را به نوشته های مورد علاقه ی من اضافه کن
**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share

2 دیدگاه در “باغ اسرارآمیز (قسمت پنجم: ملاقات با کالین)

  1. سلام شهرزاد

    گاهی از قدرت متن تعجب میکنم .وقتی یک متن رو با علاقه میخونی و البته اون متن هم تورو جذب میکنه اصلا متوجه گذر زمان و اون مشکلاتی که همیشه داشتی نمیشی.به نظرم نوشتن یه معجزس ی معجزه‌ی خیلی بزرگ.ممنونم ازت که باعث میشی چند دقیقه ای سفر کنم .دروغ چرا بعضی وقتا فک میکنم هیچکس مثل من از خوندن لذت نمیبره.

    بازم مثل همیشه ترجمه عالی بود.

    1. سلام. خیلی خوبه که اینقدر از خوندن لذت میبری محمدصادق جان.
      درضمن، این هم شانس خوب منه که داستانهایی که میذارم، چنین خواننده ی خوبی داره. و بابت این موضوع خیلی خوشحالم.
      موافقم. بعضی وقتها با خوندن بعضی نوشته‌ها، متن‌ها یا داستانها یا کتابها، آدم واقعا متوجه ی گذر زمان نمیشه و حس میکنه برای دقایقی رفته به یه دنیای دیگه، دنیایی که دلش نمیخواد به این زودی ترکش کنه، و وقتی به خودش میاد که رسیده به کلمه ی پایانی. این موضوع برای من هم همیشه لذتبخش بوده و هست.
      بازم خیلی ممنونم بخاطر انرژی خوبی که با نوشته‌های خوبت به این داستان‌ها منتقل میکنی. 🙂

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *