خرداد ۵, ۱۳۹۶ - نوشته های من    ۵ Comments

تجربه ای تلخ، اما درسی ارزشمند

صبح که از خواب بیدار شدم، یه حس تلخی، تمام وجودم رو فرا گرفته بود.

بعد با خودم گفتم: “خدای من. چه خواب بدی بود.”

اما بعد از چند ثانیه که به خودم اومدم، متوجه شدم که خواب نبود.

واقعیت داشت.

تمام هدف زیبایی که پیش رو داشتم و بهم حس هیجان و تازگی و زنده بودن بیشتری برای تجربه ی یک تجربه ی جدید، دوست داشتنی و مهیج و فرصتی شیرین برای اثرگذارتر بودن رو بهم میبخشید، و موتور محرک بسیار قدرتمندتری شده بود تا بیشتر بخونم، بیشتر یاد بگیرم، بیشتر فایل صوتی گوش بدم، بیشتر تمرین کنم، بیشتر کار کنم، بیشتر دنبال یادگیری و استفاده از ابزارها و امکانات جدیدی برم که تا قبل از اون برام کاربرد یا استفاده ای نداشتند یا کمتر داشتند و …؛ همه و همه، نقش بر آب شده بودند.

چرا که:

چکیده مقاله ی من – توسط تیم محترم همایش گردهمایی متمم برای سمینار ۲۶ مرداد – پذیرفته نشده بود.

(که کاملاً درست، به جا و قابل احترام بود)

نه… اصلاً به جای جمله ی بالا، خیلی بهتر و مناسب تر هست که بگم:

من نتونسته بودم موضوع بهتری رو انتخاب کنم و چکیده مقاله مناسبی رو برای پذیرفته شدن در سمینار تهیه کنم.

و بدتر از اون، معلم خوبِ متمم، محمدرضای عزیز رو به احتمال زیاد، در این زمینه از خودم ناامید کرده بودم.

واقعاً چرا؟

بعضی وقتها، یه اتفاقهایی برام میفته که خودم هم توش میمونم و جواب چرای خودم رو هم نمیتونم به راحتی بدم.

اما خیلی سعی کردم فکر کنم و جوابی برای این« چرا؟» پیدا کنم:

جوابهایی که فعلاً به ذهنم رسید رو اینجا – برای به یاد سپردن خودم – می‌نویسم.

و ببخشید اگر برای شما دوست عزیزی که این مطلب رو میخونید ، هیچ خاصیتی نخواهد داشت.

۱- با هیچ کس در این مورد صحبت نکردم.

۲- با دوستای متممی‌ام، در ارتباط نزدیک تری نبودم تا از فضای فکری به وجود اومده استفاده کنم و کمک بگیرم.

۳- با هیچ کس دیگری در این مورد مشورت نکردم و نتونستم نظر یا پیشنهاد تعیین کننده یا کمک کننده ای دریافت کنم.

۴- از کسی که قبلاً در این زمینه، تجربه ای داشته باشه، کمک نگرفتم.

۵- محصور توی دنیای درونگرای خودم بودم و با اینحال، میخواستم کاری رو انجام بدم که تا حالا اصلاً انجامش نداده بودم و هیچ ذهنیت قبلی در موردش نداشتم.

۶-کسانی رو در اطرافم میشناختم که میتونستم ازشون کمک بگیرم، اما از ترس یا بی حوصلگی از اینکه بخوام کل ماجرا رو براشون توضیح بدم، صرفنظر کردم.

۷- عزیزی رو میشناختم که میدونستم میتونم بهترین و ارزشمندترین راهنمایی‌ها رو ازش بگیرم، اما برای اینکه مزاحم وقت ارزشمندش نشم، چیزی ازش نپرسیدم و در مورد این موضوع، کلمه ای باهاش صحبت نکردم.

۸- برای آشنایی با ساختار یک چکیده مقاله، فقط توی اینترنت سرچ کردم و به همین بسنده کردم. و حالا فهمیدم که چیز زیادی هم بهم نداده بود.

۹- قبل ترها، تا حالا هیچوقت خودم رو در معرض چنین تجربه ای قرار نداده بودم.

۱۰- کلاً از پژوهش‌های دانشگاهی و سمیناری، خسته و دلزده بودم؛ و این باعث شده بود که به میزان زیادی از چنین فضاهای مشابهی دور باشم.

۱۱- موضوعات علمی‌زیادی برای یک چنین سخنرانی، در ذهن داشتم؛ اما با خودم گفتم بذار روی یه موضوع متفاوت کار کنم. موضوعی که از اعماق وجود خودم بر اومده باشه و داستان سفر زندگی خودم از سه چهار سال پیش و اکنون و آینده ی پیش روم باشه. و در نتیجه، بخاطر ماهیت چنین موضوعی، نه مدل سازی علمی‌در محتوای چکیده مقاله ام وجود داشت و نه از منابع و مراجع مشخصی، نامی‌به میان برده شده بود. در اصل، به جای یک مقاله ی علمی، یک انشای زیبا تحویل داده بودم. (البته اگر زیبا هم بوده باشه)

از سوی دیگر، فکر میکردم برای چکیده مقاله، فعلاً همین توضیحات کافی هست و توضیحات اصلی رو بعداً توی مقاله ی اصلی و اسلایدهام ارائه خواهم کرد.

۱۲- سخنرانی‌های زیادی رو قبلاً از تد گوش کرده بودم و باز هم توی این مدت گوش کردم و بیشترِ اونها رو با سخنرانی خودم شبیه سازیِ خیالی می‌کردم و با خیالی باطل، فکر میکردم که موضوع سخنرانی ام دیگه بهتر از این نمیشه!

۱۳- قضیه رو ساده تر از آنچه که بود، فرض کرده بودم.

۱۴- اونقدر که باید، از خودم مایه نذاشتم و از فکرم بیشتر کار نکشیدم.

۱۵- تفکر استراتژیک، تفکر سیستمی‌و .. رو در این راه، نادیده گرفتم.

و …

اما، آخرین و مهم ترین جواب‌هایی که برای این «چرا؟» می‌تونم به خودم بدم،

(اگر چه مسلماً در حد این اشخاص هم نیستم)

یکی حرف معروف سقراط است که می‌گفت:

دانم که ندانم

(+)

و این شعر از ابن سینا:

دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت         یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت              و آخر به کمال ذره‌ای راه نیافت

و این یکی از سنایی:

رنجش هر کسی ز یک چیز است. رنجش من ز نیم دیوانه‌ است.

 

و در نهایت، این حرف خیام که در اشاره به نادانی خود چنین می‌گوید:

هرگز دل من ز علم محروم نشد                  کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتادو دو سال فکر کردم شب و روز         معلومم شد که هیچ معلوم نشد

*****

باشد، که این درس ارزشمند را – اگر چه میوه ی تجربه ای تلخ بود – با متمم عزیزی که در همه حال، برایم درسها و آموزه‌ها دارد:

بیاموزم، به یاد داشته باشم و هرگز فراموش نکنم.

 

**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share
برگه‌ها :1234567...533»
Toggle This
  • جملاتی کوتاه، برای اندکی تامل

    زندگی مانند شنا کردن در یک استخر است. شما به داخل آب شیرجه می زنید، اما اینکه چقدر عمق دارد را نمی توانید ببینید. (دنیس رُدمن)

  • همراهان يك روز جديد، به تازگي پسنديده اند

  • به دنبال كدام نوشته ها مي گرديد؟