شهریور ۳, ۱۳۹۵ - ترجمه ی داستان ها    No Comments

باغ اسرارآمیز (قسمت اول – ماری کوچک)

به نظر می‌رسید هیچکس به ماری اهمیت نمی‌دهد. او در هندوستان به دنیا آمده بود و پدرش صاحب منصب یک پست عالیرتبه بود و البته همیشه با کارش سرگرم بود و مادرش زن زیبایی بود که همیشه وقتش را در رفتن به این مهمانی و آن مهمانی می‌گذراند. به همین سبب، زنی هندی به نام کامالا استخدام شده بود تا از دخترک نگهداری کند.

ماری دختر زیبایی نبود. صورت لاغری داشت که همیشه عصبانی به نظر میرسید با موهای زرد کم پشت. فقط کارش این بود که مدام به کامالا دستور دهد و کامالا هم چاره ای جز اطاعت نداشت. ماری هیچوقت به هیچ کس دیگری فکر نمی‌کرد به جز خودش. در حقیقت می‌شود گفت که دختری ازخودراضی، ناسازگار و بداخلاق بود.

یک صبح خیلی گرم تابستان – وقتی حدود نه سال داشت – از خواب برخاست و متوجه شد زن دیگری به جای کامالا در کنار تخت او نشسته است. با عصبانیت پرسید “تو کی هستی؟ اینجا چکار میکنی؟ فورا برو و به کامالا بگو بیاید پیش من.”

آن زن که حسابی ترسیده بود گفت “متاسفم دوشیزه ماری. او – او – او نمی‌تواند بیاید!”

آن روز همه چیز در آن خانه حکایت از اتفاقی عجیب می‌داد. بعضی از خدمتکاران گم شده بودند و بقیه هم هراسان بودند. اما هیچکس به ماری چیزی نمیگفت و از کامالا هم هنوز هیچ خبری نبود که نبود.

بالاخره ماری تصمیم گرفت به باغ برود و زیر یک درخت، مشغول به بازی با خودش شود. او یک گل قرمز بزرگ را چید تا در زمین بکارد و وانمود میکرد که دارد برای خودش باغی درست می‌کند. تمام آن اوقات هم با بداخلاقی با خودش حرف می‌زد و میگفت “از کامالا متنفرم! هر وقت برگردد حتماً کتکش می‌زنم!”

همان هنگام، مادرش را دید که با یک مرد انگلیسی جوان وارد باغ می‌شد. آنها بدون اینکه هیچ توجهی به آن بچه که داشت به مکالمه ی آن دو گوش میکرد داشته باشند، شروع به صحبت کردند. مادر ماری با نگرانی از مرد جوان پرسید “این خیلی بد است، نیست؟” و مرد با لحنی جدی جواب داد “خیلی بد. مردم دارند مثل پشه می‌میرند. ماندن در این شهر دیگر واقعا خطرناک است. تو باید از اینجا بروی. حتی شده بروی روی تپه‌های اطراف شهر. آنجا از این بیماری خبری نیست.”

“اوه. می‌دانم! باید هر چه زودتر از اینجا برویم.!”

ناگهان صدای بلند گریه ای از خانه، از سمت اتاق خدمتکارها به گوش رسید. مادر ماری وحشت زده فریاد کشید”چه اتفاقی افتاده؟”

و مرد گفت “اینطور که به نظر می‌رسد یکی از خدمتکارانتان مرده است. تو به من نگفتی که این مرض به خانه ی شما هم سرایت کرده است!”

زن جیغ کشید و گفت “من نمی‌دانستم! زود باش. با من بیا. باید از اینجا برویم!”

ماری تازه داشت می‌فهمید که اوضاع از چه قرار است.

آن بیماری عجیب تا آنموقع خیلی از مردم شهر را به کام مرگ فرستاده بود و باز هم داشت هر روز از همه ی خانه‌های آن شهر قربانی می‌گرفت. و کامالا هم یکی از آن قربانی‌ها بود.

روز بعد، سه خدمتکار دیگر هم مردند.

آن شب، و روز بعد، همه از ترس، سراسیمه از خانه‌ها به بیرون می‌دویدند و جیغ و فریاد می‌کشیدند و شیون می‌کردند.

هیچکس هم اصلاً به فکر ماری نبود. او در حالی که بسیار از این اوضاع و از صداهای عجیب و ترسناکی که از اطرافش می‌شنید، هراسان شده بود، خودش را در تختش قایم کرده بود و گاه گریه می‌کرد و گاه به خواب میرفت. بالاخره به خوابی عمیق رفت و صبح، وقتی چشمانش را گشود، متوجه شد خانه به طرز عجیبی ساکت است.

با خودش فکر کرد “شاید آن مرض، از اینجا رفته و همه دوباره خوب شده اند. فقط تعجب می‌کنم که چرا هیچکس به جای کامالا نمی‌آید تا از من مراقبت کند؟ چرا هیچکس برایم غذا نمی‌آورد؟ خیلی عجیب است که خانه تا این حد آرام شده است.”

در حین همین فکرها، صدای دو مرد را از داخل سالن شنید. یکی از آنها می‌گفت “چه غم انگیز…! آن زن زیبا…!”

و دیگری گفت “یک بچه هم اینجا بود. نبود؟ اگر چه فعلاً هیچ اثری از او نیست.”

ماری در میانه ی در ایستاده بود وقتی که آن دو مرد، چند دقیقه ی بعد، در اتاقش را گشودند.

آن دو از دیدن او جا خوردند و از تعجب به عقب پریدند.

ماری با لحنی عصبانی گفت “نام من ماری لنوکس است. وقتی همه در این خانه مریض بودند، من خواب بودم و حالا هم گرسنه هستم.”

مرد مسن تر به دیگری گفت “این همان بچه است! همه او را فراموش کرده بودند!”

ماری باز با عصبانیت پرسید “چرا همه مرا فراموش کرده بودند؟ چرا هیچکس برای نگهداری از من به اینجا نمی‌آید؟”

مرد جوان با چشمانی غمگین به او خیره شد و گفت “طفلک بیچاره! آخر  میدانی. هیچکس در این خانه زنده نمانده. پس هیچکسی هم نیست که برای مراقبت از تو به اینجا بیاید.”

ماری به همین عجیبی و ناگهانی متوجه شد که پدر و مادرش مرده اند. آن چند خدمتکاری هم که از چنگال مرگ، جان سالم به در برده بودند، شبانه از خانه گریخته بودند. هیچ کس به یاد ماری کوچولوی بیچاره نبود. او حالا دیگر، تنهای تنها بود.

البته چون هرگز اوقات زیادی را با پدر و مادرش به سر نبرده بود، خیلی هم بخاطر از دست دادنشان، غمگین و دلتنگ نشد.

او فقط به خودش فکر میکرد. مثل همیشه.

با خودش می‌گفت “من قرار است کجا و با چه کسانی زندگی کنم؟ فقط امیدوارم با آدمهایی زندگی کنم که بگذارند هر کاری دلم می‌خواهد انجام دهم.”

ابتدا، او را به یک خانواده انگلیسی که با والدینش دوست بودند، سپردند. او از خانه ی شلوغ و بچه‌های پر سر و صدای آنها بیزار بود و ترجیح می‌داد در باغ با خودش بازی کند.

یک روز که بازی مورد علاقه اش را انجام میداد و مثل همیشه وانمود میکرد که دارد یک باغ برای خودش درست می‌کند، یکی از بچه‌ها که نامش بِیسیل بود خواست به او کمک کند که ماری داد زد  “نمی‌خواهم. از اینجا برو! من به کمک تو نیازی ندارم!”

بیسیل اول لحظه ای عصبانی شد اما بعد شروع کرد به خندیدن و همانطور که رقص کنان دور ماری می‌چرخید، ترانه ی خنده داری در مورد دوشیزه ماری و گل‌های احمقانه اش می‌خواند.

این کارش ماری را واقعا عصبانی کرد. تا به حال هیچکس اینقدر با بی مهری به او نخندیده بود.باغ اسرارآمیز

بیسیل گفت “تو قرار است به زودی به خانه بروی. و ما از رفتنت خیلی خوشحال خواهیم شد.”

ماری گفت “اتفاقا برای من هم باعث خوشحالی است. اما کدام خانه؟”

بیسیل دوباره زد زیر خنده و گفت “تو چقدر احمقی که این را نمی‌دانی! خوب معلوم است دیگر، انگلستان! تو قرار است با عمویت زندگی کنی، آقای آرشیبالد کراوِن.

ماری با بی میلی گفت “من تا به حال حتی اسمش را هم نشنیده بودم!”

بیسیل گفت “اما من وقتی پدر و مادرم داشتند با هم حرف می‌زدند، او را شناختم. اینطور که معلوم است او در یک خانه ی قدیمی‌بزرگ زندگی می‌کند. هیچ دوستی هم ندارد، چون خیلی بداخلاق و ترشرو است. پشت خمیده ای هم دارد و کلاً آدم نفرت انگیزی است.”

ماری به گریه افتاد و گفت “حرفت را باور نمی‌کنم!”

اما روز بعد، پدر و مادر بیسیل برایش توضیح دادند که او قرار است از این پس، با عمویش در یورکشایر زندگی کند، در شمال انگلستان.

ماری بی حوصله و عصبانی بود و دیگر هیچ چیزی نگفت.

بعد از یک سفر دریایی طولانی، او در لندن با پیشخدمت آقای کراون، خانم مدلاک، ملاقات کرد. خانم مدلاک، زنی فربه و درشت هیکل بود که صورت قرمز و چشمهای مشکی درخشانی داشت.

ماری او را دوست نداشت، اما چیز عجیبی نبود، چون ماری اصولاً هیچ آدمی‌را دوست نداشت.

خانم مدلاک هم آنچنان از ماری خوشش نیامده بود. با خودش فکر کرد “چه بچه ی تلخی! اما شاید بایستی با او حرف بزنم.”

و بعد با صدای بلندی گفت “اگر دوست داشته باشی می‌توانم کمی‌در مورد عمویت برایت بگویم. او در یک خانه ی بزرگ و قدیمی‌زندگی می‌کند که از همه جا دور است. آنجا نزدیک به صد اتاق دارد، اما درِ بیشتر آن اتاقها همیشه بسته و قفل است. پارک بزرگی هم گرداگرد خانه وجود دارد و همه نوع باغی که فکرش را بکنی. خوب، حالا نظرت در موردش چیست؟”

ماری جواب داد “هیچ! برایم مهم نیست.”

خانم مدلاک خندید “عجب دختر سرسختی هستی! خوب اگر برایت اهمیتی ندارد، باید بدانی که برای آقای کراون هم همینطور است و هیچ اهمیتی به تو نمی‌دهد. او اصلاً هیچوقت اوقاتش را با هیچ کسی نمی‌گذراند. حالا او را می‌بینی که پشت خمیده ای هم دارد. او اگر چه همیشه ثروتمند بوده اما هیچوقت واقعاً از ته دل خوشحال نبود، تا وقتی که ازدواج کرد.”

ماری با تعجب پرسید “ازدواج کرده؟”

“بله. او با یک دختر زیبا و دوست داشتنی ازدواج کرد و عمیقاً عاشقش بود. برای همین، وقتی که او مرد ….”

“ماری که علاقمند شده بود در این مورد بیشتر بداند، پرسید “اوه! او مرد؟”

“بله. او مرد. و حالا دیگر هیچکس برایش اهمیت ندارد. اگر در خانه باشد که تمام روز را در اتاقش می‌ماند و هیچکس را نمی‌بیند. تو را هم نخواهد دید. پس فراموش نکن که اطرافش آفتابی نشوی و فقط هر کاری که به تو گفته می‌شود انجام دهی.”

ماری سرش را به طرف پنجره برگرداند و به آسمان خاکستری، و بارانی که بی وقفه می‌بارید خیره شد. او هیچ علاقه ای به زندگی در خانه ی عمویش نداشت.

سفر آنها با قطار، یک روز تمام طول کشید و شب هنگام، وقتی پرده ی سیاه شب، همه جا را تاریک کرده بود، به ایستگاه رسیدند. بعد سوار ماشینی شدند و مسافتی طولانی را تا خانه پیمودند و وارد خانه شدند.

آن شب، یک شب سرد بود و باد تندی می‌وزید. باران هم که یک لحظه از نفس نمی‌افتاد.

دقایقی نگذشته بود که صدای ترسناکی به گوش ماری رسید. از پنجره بیرون را نگاه کرد، اما هیچ چیز به جز تاریکی در مقابل چشمهایش وجود نداشت.

از خانم مدلاک پرسید “این صدای چه بود؟ این – این که صدای دریا نیست، هست؟”

“نه. این صدا از سمت دشت می‌آید. صدای زوزه ی باد است.”

“دشت دیگر چیست و کجاست؟”

“دشت، جایی است که فقط از کیلومترها و کیلومترها زمین تشکیل شده. آنجا نه درختی هست و نه خانه ای. خانه ی عمویت، درست، گوشه ی این دشت واقع شده.”

ماری به صدای عجیب زوزه ی باد گوش سپرد. و بعد با خود فکر کرد “دوستش ندارم.”

ماری از همیشه هم، تلخ تر به نظر می‌رسید.

ادامه دارد …

ترجمه از: یک روز جدید

برگه‌ها :1234567...436»
Toggle This
  • جملاتی کوتاه، برای اندکی تامل

    آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد، ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است؛ زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند. (شارل دو مونتسکیو)

  • همراهان يك روز جديد، به تازگي پسنديده اند

  • به دنبال كدام نوشته ها مي گرديد؟