ترجمه ی داستان ها

باغ اسرارآمیز (قسمت ششم: کالین می‌ترسد)

کالین می‌ترسد

تمام هفته ی بعد باران بارید و ماری نتوانست به باغ سر بزند. اما به جای آن، هر روز به دیدن کالین می‌رفت و با هم گپ می‌زدند.

یک روز صبح وقتی چشمانش را گشود، آفتاب درخشانی بر اتاقش تابیده بود.

باغ اسرارآمیز
Source of pic @Pinterest

فوراً از جای برخاست و بیرون دوید تا بعد از یک هفته، دوباره به سراغ باغ اسرارآمیز برود.

حتی برای صبحانه هم صبر نکرد.

آن روز، یک روز آفتابی و گرم و زیبا بود و هزاران جوانه سبز از زمین سر در آورده بودند.

دیکون هم آنجا بود و داشت زمین را می‌کند. یک سنجاب و یک روباه جوان هم در کنارش بودند.

از ماری پرسید “سینه سرخ را دیده ای؟”

پرنده ی کوچک با سرعت زیادی، مشغول پرواز بود و مرتب با تکه‌های خشک علفی که بر نوک گرفته بود، می‌رفت و بر می‌گشت.

ماری آهسته گفت “او دارد لانه می‌سازد.”

آنها برای دقایقی به سینه سرخ و تلاشش برای ساختن لانه نگاه کردند.

بعد ماری گفت “دیکون. باید چیزی را به تو بگویم. احتمالا تو هم در مورد کالین کراون چیزهایی می‌دانی. اینطور نیست؟ خوب، من او را ملاقات کردم و قصد دارم به او کمک کنم تا حالش بهتر بشود.”

باز لبخند بزرگی بر روی صورت دوست داشتنی دیکون نشست و گفت “چه خبر خوبی.”

“او می‌ترسد که مثل پدرش قوز در بیاورد. من فکر میکنم همین ترس باعث بیماریش شده.”

“شاید بتوانیم او را با خودمان به اینجا بیاوریم تا زیر درختان استراحت کند. این کار، می‌تواند حالش را خوب کند. باید همین کار را بکنیم.”

آنها مدت دیگری مشغول باغبانی شدند و برای کارهایی که باید انجام میشد برنامه ریزی کردند و ماری نتوانست آن روز به دیدن کالین برود.

وقتی نزدیک غروب به خانه برگشت، مارتا به او گفت که “کالین امروز بداخلاق شده بود و خدمتکارها را از دست خودش حسابی کلافه کرد. همه اش هم به این خاطر بود که تو امروز به دیدنش نرفته بودی، دوشیزه.”

ماری با سردی جواب داد “خوب من امروز سرم شلوغ بود. او باید یاد بگیرد اینقدر ازخودراضی نباشد.”

ماری فراموش کرده بود که خودش هم وقتی در هند زندگی می‌کرد چقدر ازخودراضی بود.

“الان به دیدنش می‌روم.”

وقتی ماری وارد اتاق کالین شد، او در تختخش دراز کشیده بود و بی حوصله به نظر می‌رسید و با اعتنایی، حتی برنگشت که ماری را ببیند.

ماری با عصبانیت پرسید “چِت شده؟”

“پشتم درد می‌کند. سرم هم. چرا امروز به دیدنم نیامدی؟”

“من داشتم با دیکون توی باغ کار می‌کردم.”

“من اجازه نمی‌دهم آن پسر به باغ بیاید، اگر بخواهی همه اش پیش او باشی، به جای اینکه به دیدن من بیایی و با من حرف بزنی. “

ماری عصبانی شد و فریاد زد “اگر دیکون را به باغ راه ندهی، من هم دیگر هرگز پایم را توی اتاقت نمی‌گذارم.”

“مجبوری این کار را بکنی. خدمتکارها را مجبور می‌کنم تا تو را به اینجا بیاورند.”

“اوه! تو می‌خواهی مرا مجبور کنی، شاهزاده ی والا مقام!

اما این را بدان که هیچکس نمی‌تواند مرا برخلاف میلم مجبور به حرف زدن با تو بکند. من حتی به تو نگاه هم نخواهم کرد. همین الان هم دارم به کف اتاق نگاه می‌کنم.”

کالین فریاد کشید “تو خیلی از خودراضی هستی.”

“جدی؟ تو که از من خودراضی تر هستی. توی عمرم ندیدم آدمی‌به اندازه ی تو، از خودراضی باشد.”

“او [دیکون] با اینکه می‌داند من چقدر مریض و تنها هستم، تو را آن بیرون با بازیِ با خودش مشغول می‌کند.”

ماری از شدت عصبانیت از کوره در رفت و فریاد زد “دیکون دوست داشتنی ترین پسر دنیاست. اصلاً او یک فرشته است.”

“فرشته؟ من رو نخندون! او فقط یک پسرِ دهاتیِ فقیر است. با آن کفش‌های پاره پوره اش.”

“هر چه باشد از تو هزار بار بهتر است.”

کالین تا آن موقع، اینطور با کسی شبیه خودش، جرّ و بحث نکرده بود و در حقیقت این برایش خوب بود.

اما حالا دلش برای خودش سوخته بود و داشت به حال خودش افسوس می‌خورد.

“من همیشه مریضم.”

و زد زیر گریه.

“من مطمئنم که پشتم کمی‌قوز درآورده. میدانم. من به زودی می‌میرم.”

ماری باز با عصبانیت گفت “نخیر. اینطور نیست.”

چشمهای کالین یکدفعه بازتر شد و خیره به ماری نگاه کرد.

هیچکس تا پیش از آن، چنین حرفی به او نزده بود.

با اینکه عصبانی بود، اما کمی‌هم خوشحال بود.

“منظورت چیست؟ تو خوب می‌دانی که من می‌میرم. همه می‌گویند که من مردنی هستم!”

ماری با بدترین لحنی که می‌توانست حرف بزند گفت “من که باور نمی‌کنم! تو فقط این حرفها را می‌زنی که مردم دلشان به حالت بسوزد. تو بیش از حد نگران مردن هستی.”

کالین درد پشتش را فراموش کرد و روی تخت نشست و فریاد کشید “برو از اتاقم بیرون. فوراً.”

و در همین حین کتابی را به سمت ماری پرتاب کرد.

ماری هم با فریاد جواب داد “می‌روم و دیگر هم پایم را توی اتاقت نمی‌گذارم.”

و در را محکم پشت سرش بست.

وقتی به اتاقش رسید، تصمیم گرفت که دیگر هرگز از راز بزرگش با کالین حرف نزند.

با خودش فکر می‌کرد “حالا که دوست دارد، بگذار توی اتاقش بماند و بمیرد.”

اما کم کم به یادش آمد که او چقدر مریض بوده و چقدر از این می‌ترسد که روزی مانند پدرش قوز در بیاورد.

“شاید … شاید برگشتم و فردا به دیدنش رفتم.”

آن شب، ماری با ترسناک ترین جیغی که تا به حال در عمرش نشنیده بود از خواب پرید.

خدمتکارها هراسان درها را باز می‌کردند و می‌بستند و می‌دویدند.

ماری با خودش فکر کرد “حتما کالین است. حتماً می‌خواهد آنقدر جیغ بزند تا از پا در بیاید. چقدر از خود راضی است. بالاخره یک کسی باید جلویش را بگیرد.”

همان لحظه مارتا به داخل اتاق دوید.

“نمی‌دانیم چیکار کنیم. او تو را دوست دارد، دوشیزه. بیا و ببین می‌توانی او را آرام کنی؟ لطفاً.”

ماری گفت “من ازش خیلی عصبانی هستم.” و از تختش پایین پرید. “باشد. می‌روم ساکتش کنم.”

مارتا گفت “خوب است. او به کسی مثل تو احتیاج دارد که با او جرّ و بحث کند.

این به او یک فرصت جدید می‌دهد تا بتواند راجع به خودش بیشتر فکر کند.”

ماری به اتاق کالین دوید و درست بالای سر تخت او ایستاد و با خشم فریاد زد “جیغ نزن. ساکت شو. ازت متنفرم. همه ازت متنفرن.

اگر همینطور به جیغ زدن ادامه بدهی، می‌میری. اصلاً امیدوارم بمیری.”

جیغ کالین یکدفعه قطع شد. اولین بار بود کسی اینطور با عصبانیت با او حرف می‌زد. شوکه شده بود. بعد شروع کرد به آرام گریه کردن  و همینطور که به حال خودش گریه می‌کرد گفت “پشتم دارد قوز در می‌آورد. من می‌توانم حسش کنم. من می‌دانم. من می‌میرم.”

و قطره ی بزرگ اشکی از چشمش سرازیر شد.

ماری سرش داد زد “احمق نشو! پشت تو هیچ مشکلی ندارد. مارتا بیا و به من کمک کن تا پشت کمرش را ببینیم.”

مارتا و خانم مدلاک دم در ایستاده بودند و به ماری زُل زده بودند و دهانشان همینطور نیمه باز مانده بود و وحشت زده نگاه می‌کردند.

مارتا برای کمک جلو آمد و دوشیزه ماری با دقت به پشت لاغر و سفید کالین نگاه کرد. بالا. پایین.

صورتش هم همزمان جدی و عصبانی بود.

اتاق حسابی ساکت شده بود.

بالاخره ماری سکوت را شکست و گفت “پشت تو هیچ مشکلی ندارد. هیچی! صافِ صاف است. مثل پشت من.”

فقط کالین اهمیت آن جور خشمگینانه حرف زدن با کلمات کودکانه را می‌فهمید.

تمام عمرش ترسیده بود راجع به پشتش از کسی چیزی بپرسد و این ترس وحشتناک بود که مریضش کرده بود.

حالا یک دختربچه ی عصبانی داشت به او می‌گفت که پشتش صاف است و هیچ مشکلی ندارد.

او حرف ماری را باور کرد، و احساس کرد که دیگر نمی‌ترسد.

هر دوی آنها حالا دیگر آرام تر شده بودند.

کالین دست ماری را گرفت و گفت “من فکر می‌کنم – یعنی تقریباً مطمئنم که اگر بتوانیم گاهی با هم به باغ برویم زنده می‌مانم. ولی الان خیلی خسته ام. آیا تا وقتی که خوابم ببرد، پیش من می‌مانی؟”

خدمتکارها [که حالا دیگر خیالشان از بابت کالین راحت شده بود] به سرعت از اتاق بیرون رفتند.

ماری آهسته گفت “من همه چیز را در مورد باغ اسرارآمیز برایت تعریف می‌کنم.

آنجا پر است از رزها و گل‌های زیبا. پرنده‌ها دوست دارند آنجا برای خود لانه بسازند، چون آنجا خیلی آرام و امن است.

همچنین شاید سینه سرخ ما ….”

اما کالین به خواب رفته بود.

روز بعد، ماری دیکون را طبق معمول در باغ اسرار آمیز ملاقات کرد. و از کالین برایش تعریف کرد.

ماری عاشق لهجه ی یورکشایری دیکون بود و سعی می‌کرد خودش هم این لهجه را یاد بگیرد. البته همین الانش هم کمی‌می‌توانست با آن لهجه حرف بزند.

“We mun get poor Colin out here in th’ sunshine – an’ we munnot lose no time about it!”

دیکون زد زیر خنده.

“آفرین. نمی‌دانستم به این خوبی بلدی با لهجه یورکشایری حرف بزنی. حق با توست. ما باید کالین را هر چه زودتر به باغ بیاوریم.”

پس همان بعدازظهر، ماری به دیدن کالین رفت.

او گفت “من متاسفم که گفتم دیکون را از باغ بینداز بیرون. آخر وقتی تو گفتی او شبیه یک فرشته است، من از او متنفر شدم.”

“خوب، او یک فرشته ی مهربانِ بانمک است. تازه او زبان حیوانات وحشی را بهتر از هر کس دیگری می‌فهمد.”

ناگها ماری متوجه شد که الان بهترین زمان برای گفتن است.

دستهای کالین را در دست گرفت و گفت “کالین. این خیلی مهم است. می‌توانی یک راز را پیش خودت نگهداری؟”

کالین با هیجان ولی با صدای آهسته گفت “بله – بله. آن راز چیست؟”

“ما دری را که به باغ باز می‌شود پیدا کردیم.”

“اوه، ماری. یعنی من آنقدر زنده می‌مانم که آنجا را ببینم؟”

ماری با عصبانیت گفت “البته! نکند باز هم احمق شدی!”

این  جور حرف زدن دیگر یک چیز طبیعی شده بود و هر دو یکدفعه زدند زیر خنده.

کالین به خانم مدلاک و دکترش گفت که می‌خواهد با ویلچرش از اتاق بیرون برود.

دکتر اولش نگران بود که پسرک اذیت شود، اما وقتی شنید که قرار است دیکون ویلچرش را راه ببرد، موافقت کرد.

به کالین گفت “دیکون پسر عاقلی است. اما فراموش نکن که —-“

کالین با لحنی که انگار از دهان یک شاهزاده بیرون می‌آمد گفت “به تو گفته ام، می‌خواهم فراموش کنم که مریض هستم. نمی‌خواهی این را بفهمی؟ یعنی دختر عمویم باعث می‌شود فراموش کنم. هر وقت با او هستم، حالم خیلی بهتر می‌شود.”

 

ادامه دارد …

ترجمه از: یک روز جدید

FavoriteLoadingاین نوشته را به نوشته های مورد علاقه ی من اضافه کن
**اگر دوست داشتید، می توانید این نوشته را با دوستانتان به اشتراک بگذارید**
Share

8 دیدگاه در “باغ اسرارآمیز (قسمت ششم: کالین می‌ترسد)

  1. شهرزاد جان
    از اینکه محمدرضا شعبانعلی ، متمم و روز نوشته‌ها داره به شکل گیری دایره دوستان نا دیده ام جهت میده خیلی حس خوبی دارم. از اینکه آدرس وبلاگ ت رو بهمون داده خیلی ازش ممنونم. امیدوارم فرصت بیشتری پیدا کنم و بتونم بیشتر تو رو بشناسم و باهات همراه باشم.

    1. نیلوفر جان. خیلی خوشحالم از این بابت.
      منم حس خوبی دارم از اینکه از این طریق، دوست خوبی مثل تو رو اینجا ملاقات میکنم و من هم از محمدرضا بخاطرش ممنونم.
      میدونی. من گاهی به این فکر میکنم که ما با همین شناخت انتزاعی که به واسطه ی نوشته‌ها، از کاراکترها و روحیات و سلایق و دغدغه‌ها و زاویه ی نگاه دوستان متممی‌مون به دست میاریم، میتونیم تا حدودی حدس بزنیم که با کدامیک از دوستان مون – که همه هم عزیز هستند – میتونیم کمی‌بیشتر از بقیه، احساس نزدیکی بکنیم و حس کنیم اونها میتونن به تم کلی دوستانمون در دنیای فیزیکی نزدیک تر باشن. یکی از اونهایی که من حس میکنم این حس رو بهش دارم شما هستی. و از این بابت خوشحالم. (ببخش که اینقدر از کلمه “حس” استفاده کردم) 🙂
      ممنونم که برام نوشتی و امیدوارم همیشه موفق و شاد باشی و بازم به اینجا سر بزنی.

    1. شراره جان، دوست خوبم، سلام.
      خیلی لطف کردی بهم سر زدی و خوشحالم که از اینجا خوشت اومده.
      امیدوارم تو هم همیشه شاد و موفق باشی و مثل همیشه در متمم فعال باشی. 🙂

  2. سلام
    از متممی‌های خاموش هستم و خوشحالم که امروز از طریق سایت محمدرضا با وبلاگتون آشنا شدم.
    اگر تمایل به خوندن نوشته‌های سطحی و کودکانه حقیر رو دارید آدرس وبلاگ من:

    sjy13.blog.ir

    1. سلام آقا سعید عزیز.
      خیلی خوشحالم که از طریق سایت محمدرضا به اینجا هم تشریف آوردین. و امیدوارم اینجا رو دوست داشته باشید.
      به وبلاگ خوبتون سر زدم. اختیار دارین. اصلاً هم چیزهایی که در مورد نوشته‌های خوبتون گفته بودید (منظورم: نوشته‌های سطحی و …)، به نظرم درست نبود. اتفاقاً چند پست وبلاگ تون رو مطالعه کردم و از نوع دیدگاه و نوشته‌هاتون لذت بردم.
      مخصوصاً یکی از نوشته‌های خوبتون با این عنوان: مقابله با حمله حیوانات وحشی در طبیعت بسیار خوب بود.
      براتون آرزوی موفقیت‌های بیشتر دارم و امیدوارم توی متمم هم بیشتر از کامنت‌های خوب شما بخونیم.

  3. سلام شهرزاد

    داستان داره به جاهای خوبش میرسه.دوس دارم بدونم ماری چطوری حال کالینو خوب میکنه و دیکون چطور با کالین مغرور برخورد میکنه.به نظرم هیچ لذتی توی دنیا مثل لذت کشف کردن نیست.حداقل برای من که اینجوریه.وقتی یه جای جدید رو پیدا میکنی.که تا حالا هیچکس اونجا نبوده یا اگر بوده خیلی کم.
    شاید یکی از دلایلی هم که کاشفا این همه راهو تا اون سر دنیا برای کشف سرزمینهای نشناخته میرفتن همین لذت کشف کردن بوده.به نظرم حال ماری،دیکون،و کالین هم از همین جنسه

    کلا ارتباط این سه تا بچه خیلی برام جذابه، هم دوس دارم ببینم با باغ اسرارآمیز چیکار میکنن.
    ممنون به خاطر ی ترجمه عالی دیگه

    1. سلام.
      محمدصادق جان. از سبک داستان خوندن و داستان پیگیری کردنت خیلی خوشم میاد. و خوشحالم که اینجایی. 🙂
      آره درست میگی. لذت کشف کردن، لذت مهیجیه. و خیلی از کتاب‌ها این لذت رو به بهترین شکل بهت میبخشن.
      اتفاقا من هم در حال حاضر در حال خوندن یه کتاب از “آلن دو باتن” هستم و اصلا نمیتونم حدس بزنم آخرش میخواد به چه نتیجه ای برسه و همین، خوندن کتابش رو برام خیلی جذاب تر کرده.
      در مورد باغ اسرارآمیز هم – مثل همون بلندیهای بادگیر -، چیزی که خودم هم دارم خیلی ازش لذت میبرم اینه که خود من هم همراه با خواننده‌های این داستان، دارم پیش میرم و همین سوالهایی که شما گفتی رو من هم بهش فکر میکنم و اینکه با ترجمه کردن هر فصل و نوشتنش در اینجا، هردفعه فقط یک گام به بیشتر دونستن این داستان نزدیک میشم و این، ترجمه رو برای خودم هم جذاب و شیرین تر کرده.
      ولی یه چیزی رو مطمئنم و اون اینه که این داستان – مثل بیشتر داستانهای کتاب داستان‌ها – حتماً با خیر و خوشی تموم میشه. و خداروشکر که اینطور میشه. ای کاش توی عالم واقعیت هم همینطور بود. 🙂

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هر وقت کسی به دیدگاه من پاسخ داد، به من از طریق ایمیل اطلاع بده