نوشته های من

چو عضوی به درد آورد روزگار (داستانی از یک مشاهده ی شخصی)

کارواش ای هست که من همیشه ماشینم رو برای شستشو به اونجا می‌برم و حس خوبی بهش دارم.

مدیریت مسن و مهربون اونجا خیلی هوام رو داره و بعد از شسته شدن ماشین، همیشه چند کارگرِ اونجا رو بسیج میکنه که با دستمال‌ها و شیشه پاک کن و واکس‌هاشون، ماشین رو دوست داشتنی تر از قبل، بهم تحویل بدن.

اما موضوع اصلی حرفم در مورد این کارواش نیست.

دو سه هفته پیش، که ماشینم رو بردم اونجا، متوجه شدم که برای اولین بار، یک خانم منشی که چند روزه تازه در اونجا استخدام شده، توی دفتر، پشت میزی نشسته.

بعد از مدتی که در انتظارِ تمام شدن شستشوی ماشین، توی دفتر نشسته بودم و این خانم منشی عزیز هم با یک فنجون کافی میکس ازم پذیرایی کرد، اومدم بیرون تا کمی‌قدم بزنم و نگاهی به کارگرها که در حال شستشوی ماشین‌ها بودند بیندازم و نفسی تازه کنم.

مدیریت کارواش، مرد بسیار باذوقی هستن و در گوشه گوشه ی دفتر و حیاط کارواش، از گلدون‌های سبز زیبایی استفاده کردن.

در حال نگاه کردن به این گلدانها بودم که قفس پرنده ای که از سقف آویزان شده بود توجهم رو جلب کرد. قبلا این پرنده رو اونجا ندیده بودم.

نمیدونستم چه پرنده ای هست. رفتم جلوتر تا از نزدیک، بهتر ببینمش.

مرغ مینا

ناگهان در کمال ناباوری، با صدای جالبی به من سلام کرد! و بعد گفت: “خوبی؟”

و دوباره تکرار کرد: “سلام. خوبی؟”… “سلام. خوبی؟”

هم جا خورده بودم، هم خنده ام گرفته بود.

حدس زدم که احتمالاً باید مرغ مینا باشه.

من هم بهش سلام کردم و گفتم “سلام. تو خوبی؟”

بعد مثل آدمها خندید!

بعد بهش گفتم “تو چقدر قشنگ حرف میزنی.”

و با صدای عجیب و جالب خودش، بلافاصله، دست و پا شکسته تکرار کرد “قشنگ حرف میزنی.”

شگفت زده شده بودم و دلم میخواست مدام باهاش حرف بزنم.

همیشه توی فیلم‌ها و کارتون‌ها و کلیپ‌ها این پرنده و سخنگو بودنش رو دیده بودم، اما اولین بار بود که این شانس رو داشتم که از نزدیک، صدای چنین پرنده ای رو بشنوم و بتونم باهاش حرف بزنم.

دوباره گفتم “سلام خوبی؟” اما انگار دیگه خسته شده بود. و دیگه چیزی نگفت.

همینطور که هنوز از لذت ملاقات چنین پرنده ی باهوش و جالبی خوشحال بودم، صدای خانم منشی – که دختر جوانی بود – رو شنیدم که داشت با صدای محبت آمیزی میگفت:

“الهی من قربون اون چشمات برم، مامان جون.”

آروم برگشتم، در حالی که خودم رو آماده کرده بودم که با یه بچه ی کوچولوی نازنین روبرو بشم، اما هیچ بچه ای در کار نبود و البته به جای بچه، یک سگ ناز و بسیار دوست داشتنی رو دیدم که از پشت در شیشه ایِ اتاقکی در کنار دفتر کارواش، روی پاهاش ایستاده بود و یکی از دستهاش رو به شیشه چسبونده بود و بیرون رو نگاه می‌کرد.

یک پا و یک دستش، با پارچه ای معمولی باند پیچی شده بود و موهاش نامرتب به نظر می‌رسید و چشمانش بینهایت، غمگین و مظلوم بود.

سگ ناز

از دیدنش ذوق کردم و یک آن، دلم خواست من هم به مدل دخترخانم منشی، قربون صدقه اش برم اما سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم و فقط به گفتن کلمه ی “عزیییزم”، اکتفا کردم. و اون دختر این بار بهش گفت “درد و بلات بخوره تو سرم!”

ازش خواستم که یه کم بیارش بیرون تا از نزدیک ببینمش و باهاش حرف بزنم. دختر منشی، سگ رو آورد بیرون و همینطور که توی بغلش گرفته بود، سرش رو نوازش می‌کردم و سگ مهربون هم دستش رو به طرف من دراز می‌کرد و به روش خودش ابراز احساسات می‌کرد. ولی بدنش می‌لرزید و معلوم بود که درد داره.

بعد، دختر منشی، قصه ی پرغصه ی این سگ رو برام تعریف کرد.

گفت که این سگ رو دمِ درِ تعمیرگاهی نزدیک کارواش پیدا کرده بوده.

دست و پاش به شدت زخمی‌شده بوده.

به نظر میومده مدت زیادی بوده که چیزی نخورده بوده.

بدنش و موهای تنش به شدت آغشته به گازوئیل بوده، حتی به اندازه ای که نمیتونسته دستشویی بکنه.

بعد این دختر خانم – مثل یه فرشته ی مهربون – این سگ رو برده بوده خونه،

مجبور شده قسمتهایی از موهای اغشته به روغن و گازوئیلش رو قیچی و کوتاه بکنه.

بعد سگ رو برده حمام، حسابی او رو شسته و تمیزش کرده،

بهش غذای مقوی داده،

یه جای گرم و نرم براش مهیا کرده

و نوازشش کرده.

می‌گفت وقتی حمامش میداده، بخاطر سختیهایی که کشیده بوده گریه می‌کرده و سگ هم با او گریه و ناله می‌کرده.

می‌گفت که این سگ انقدر مودبه که تا وقتی که خودش بهش غذا نداده، طرف ظرف غذا نمیاد.

می‌گفت، وقتی دستشویی داره، میره دقیقا همونجا که براش در نظر گرفته و کارش رو انجام میده.

و …

او می‌گفت و می‌گفت،

و اشکهای من بود که بی اختیار، می‌ریخت و می‌ریخت.

خودش هم وقتی تعریف می‌کرد، اشک توی چشمهاش حلقه زده بود.

بعد که منو دید، خندید و گفت “تو دیگه چرا گریه می‌کنی.”

… راستی چرا من گریه می‌کردم؟

شاید بخاطر مظلومیت یه موجود زبون بسته ای بود که در دست موجود دیگری که خودش رو برتر از او میدونست، مورد ستم و نامهربانی واقع شده بود.

و بعد شاید تحت تاثیر مهربانی و انسانیت موجود دیگری که نتوانسته بود بی تفاوت بگذره و تنها شاهد بی تفاوتِ یک درد و رنج بیصدای موجود دیگری باشه و بعد شوق این موضوع، که بهم یادآوری می‌کرد هنوز هم آدمهای خوب و مهربون وجود دارند.

هر چه که بود، این موضوع، بدجوری قلبم را فشرده بود و همزمان دو احساس تلخ و شیرین را به من بخشیده بود.

ولی در کل، خیلی خوشحال بودم. خیلی خوشحال، از اینکه آدم مهربونی مثل اون دختر، الان داره از این سگ مراقبت میکنه.

و از اون دختر، به خاطر تموم مهربونیها و مراقبتهایی که در قبال این موجود نازنین انجام داده بود، خیلی تشکر کردم.

آنقدر تحت تاثیر این موضوع قرار گرفته بودم و فکرم رو مشغول کرده بود که وقتی ماشین رو تحویل گرفتم و از همه، و از اون سگ ناز و دوست داشتنی خداحافظی کردم، یادم رفت که از مرغ مینا خداحافظی کنم…

وقتی به خونه بر می‌گشتم نمیدونم چی شد که یاد شعر شاعر خوبمون، سعدی افتادم.

اما با خودم گفتم، کاش میشد این شعر زیبا رو به همه ی موجودات تعمیم داد، نه فقط به انسان و به بنی آدم.

کاش میشد دامنه ی بیت اول این شعر زیبا رو برای همه ی موجودات آفریده ی خداوند، بزرگتر کرد و با نگاه و احساس جدیدی به آن نگریست:

*****

همه ی موجودات و آفریده‌های خداوند، اعضای یک پیکرند.

که در آفرینش، ز یک گوهرند.

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی.

*****

پی نوشت (۱): دوست نزدیکم که قبلا در اینجا (اندر اوصاف تلگرام) به بهانه اش، داستانی رو از تلگرام، براتون تعریف کرده بودم، به نوعی، کفیل یک سگ، توی یکی از مراکز نگهداری از سگ‌های بی پناه هست. ماهیانه تقریباً مبلغ هفتاد هزار تومان بابتش می‌پردازه. از اونجایی که اون دخترخانم منشی بهم گفت که امیدواره بتونه از این سگ نگهداری بکنه، برای همین از دوستم پیگیر شدم تا اگر اون دختر نمیتونه، با توجه به اینکه متاسفانه خونه ی ما هم آپارتمانیه و برای من هم امکانش نیست، من هم مثل دوستم، عهده دار هزینه ی نگهداری از این سگ، پیش کسی بشم که امکان نگهداریش رو داره. چند روز بعد، به کارواش زنگ زدم و حال این سگ ناز رو پرسیدم و گفت که حالش خیلی خوبه و زخم پاهاش هم خوب شده. و گفت که فعلا خودش داره از این سگ نگهداری میکنه و اسمش رو هم گذاشته “پرنسس”

امیدوارم بتونه از این به بعد، مثل یه پرنسس زندگی بکنه. 🙂

پی نوشت (۲): چند روزی است که میخواستم این پست رو بنویسم، ولی حوصله ای برای نوشتنش نداشتم. امروز سعی کردم بالاخره تکمیلش کنم و منتشرش بکنم. در حین گذاشتن این پست، متوجه ی انتشار پست زیبای جدیدی از محمدرضا شعبانعلی شدم، و دلم میخواست لینک اون نوشته رو – که احساس کردم میتونه به نوعی مرتبط با این مطلب هم باشه – اینجا قرار بدم. میدونم که شما هم از خوندنش لذت خواهید برد.

عنوان مطلب: لحظه نگار: باز هم گربه همسایه

FavoriteLoadingاین نوشته را به نوشته های مورد علاقه ی من اضافه کن

12 دیدگاه در “چو عضوی به درد آورد روزگار (داستانی از یک مشاهده ی شخصی)

  1. سلام شهرزاد. خیلی زیبا احساستو بیان کردی. به راحتی تونستم موقعیتی که ازش صحبت کردی و حتی لحن صحبت‌هاتون رو توی ذهنم شبیه سازی کنم.

    1. سلام. خیلی ممنونم داود عزیز. لطف دارین.
      منم به وبلاگ خوبتون سر زدم. در باب کتاب ابوالمشاغل رو خوندم. چه نکته‌های خوبی رو از مدل ذهنی و سبک نگارش نادرابراهیمی‌از این کتاب، اشاره کرده بودین. عالی بود.
      از خوندن یکی دیگه از پست‌هاتون هم خیلی خیلی زیاد لذت بردم. فکر کنم براتون زیاد سخت نباشه که حدس بزنین کدومش رو میگم. 🙂
      ممنونم که بهم سر زدی و این مطلب رو خوندی و برام نوشتی.

  2. شهرزاد عزیز.
    چندین بار متن رو خوندم و چندین بار هم توی ذهنم مرورش کردم.
    مرسی از نوشته‌های زیبات .

    1. رضای عزیز.
      چقدر از دیدن کامنت تون خوشحال شدم.
      خوشحالم که محمدرضای عزیز لطف کرده و این لینک خودکار رو توی سایت خوبش نگه داشت که تو دوست خوب هم با اون لینک، به اینجا سر بزنی و این مطلب رو بخونی.
      و خوشحالم که دوستش داشتی.
      من هیچوقت مهربونیها و لطافت پست‌های اینستاگرامیت رو از اون دوران که توی اینستاگرام بودم، فراموش نمی‌کنم.
      امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی. 🙂

  3. درود بر شما
    امیدوارم مثل همیشه عالی باشی
    فکر کنم بیشتر از یکسال بود که به یک روز جدید سر نزده بودم
    زمان چقدر کشنده است
    لذت میبرم از قلم و انتقال احساسی که دارید
    بهترین‌ها رو براتون میخوام
    پاینده باشید

    1. درود بر آقای فرازی عزیز
      یک روز جدید، دلش گاهی برای همراهان قدیمی‌اش خیلی تنگ میشه.
      خیلی خوشحال شدم کامنت تون رو دیدم و خیلی ممنونم از لطف تون.
      من هم امیدوارم شما هم همیشه بهترینها رو توی زندگیتون تجربه کنید و دفعه ی بعد، زودتر از یکسال آینده به اینجا سر بزنید. 🙂

    1. مرسی شیرین جان. لطف داری. 🙂
      من واقعا شرمنده ام و از سعدی عزیز بخاطر این جسارت، طلب مغفرت و بخشایش می‌کنم.
      این شعر فوق العاده زیبا و پرمعنی رو میتونیم همچنان با همون “بنی آدم” بخونیم اما گوشه ی ذهن مون، به همه ی موجودات فکر کنیم. 🙂

  4. عالی بود شهرزاد عزیزم. خیلی بااحساس و زیبا نوشته بودی.
    راستش دلم نیومد فقط به یه «لایک» بسنده کنم و گفتم دو خط کوتاه هم برات بنویسم 🙂
    من هم به حیوانات خیلی علاقه دارم و سعی می‌کنم همیشه حواسم بهشون باشه و حقوقشون رو رعایت کنم.
    شاید خنده‌دار به نظر برسه اما تو محله ما گربه زیاد هست. اونقدر زیاد که خیلی از اوقات موقع تردد با ماشین تو خیابون باید برای عبور و مرور حق تقدم رو به اونها بدی ؛)

    1. ممنون طاهره جان. لطف داری.
      کار خیلی خوبی میکنی. 🙂
      میدونی. به نظر من، اگه بتونیم همونقدر که خودمون، خانواده مون و دوستانمون رو دوست داریم؛ همه ی موجودات دیگه، چه حیوانات، چه طبیعت و … رو هم دوست داشته باشیم و به زندگی و موجودیتشون در این دنیا احترام بذاریم، دنیا میتونه برای همه، کمی‌جای آروم تر و زیباتری باشه.
      راستی. توی محله ی ما هم گربه تقریبا زیاده. هروقت شبها میرم آشغالها رو بذارم بیرون از خونه، یکی دو تاشون هستن که همیشه میان و کمی‌با هم گپ میزنیم. 🙂

  5. چه مهربانی و مسئولیت‌پذیری عالی‌ای داشتن اون خانم.
    واقعا آدم قلبش به تلاطم می‌افته با خوندن این داستان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *