ترجمه ی داستان ها

بلندیهای بادگیر (فصل ششم – قسمت اول)

بلندیهای بادگیر (فصل ششم – قسمت اول)

هیندلی در حالی که به طرز وحشتناکی با صدای بلند لعنت می‌فرستاد، وارد آشپزخانه شد. همیشه از اینکه هیندلی به پسر کوچکش، چه تصادفی یا چه از روی منظور، صدمه برساند میترسیدم. مخصوصا هروقت که مست بود سعی میکردم هیرتون رو از دسترسش دور نگه دارم. داشتم سعی کردم تا هیرتون را توی یکی از کابینتها مخفی کنم که هیندلی رسید و مرا گرفت و بچه را از دستم قاپید و با عصبانیت فریاد می‌کشید “تو میخواستی پسر مرا توی کابینت نگه داری؟ آره؟”بلندیهای بادگیر

همانموقع یکی از چاقوهای آشپزخانه را برداشت و چاقو را بین دندانهای من فشار داد و میگفت “به کمک شیطان، کاری می‌کنم که این را ببلعی، الن!”

من نترسیدم، چون می‌دانستم که او قصد ندارد صدمه ی جدی به من بزند. برای همین آرام، چاقو را از میان دهانم بیرون آوردم.

هیندلی به سمت پسر کوچولو که حسابی ترسیده بود برگشت و گفت “اما این نمی‌تواند پسر من باشد. می‌تواند؟ … اگر هست، پس باید بخاطر اینکه به استقبال من نیامد تا به پدرش خوشآمد بگوید تنبیه شود. شاید بهتر باشد گوشش را ببرم!”

اما ناگهان رفتارش تغییر کرد. “نه هیرتون، دلبندم. گریه نکن! … منو ببوس. پدرت رو ببوس… چی؟ نمی‌بوسی؟ پس گردنت رو میشکنم!” و او را بغل کرد و سعی می‌کرد او را با خود به طبقه ی دوم ببرد. هیرتون بیچاره به طرز وحشیانه ای جیغ می‌کشید. ناگهان هیندلی با شنیدن صدایی، روی پله‌ها متوقف شد. هیتکلیف وارد خانه شده بود و پایین پله‌ها ایستاده بود و به هیندلی نگاه میکرد. هیندلی که انگار یادش رفته بود هیرتون را در بغلش گرفته، دستهایش را رها کرد و هیرتون از پله‌ها به پایین سقوط کرد. من که از وحشت به نفس نفس افتاده بودم، قدرت هیچ عکس العملی را نداشتم، اما دیدم که هیتکلیف، بچه را توی هوا گرفت و به او خیره شد. حتما تاسف می‌خورد که جان فرزند دشمنش را نجات داده.

من آن بچه ی بینوای کوچولو را از هیتکلیف گرفتم و در آغوشم فشردم و با گریه می‌گفتم “ببینید چکار کردید آقای هیندلی! نزدیک بود پسرتان را به کشتن بدهید. اگر مادرش زنده بود، چه می‌گفت؟”

“او را از جلوی چشم من دور کن الن! و تو … هیتکلیف. تو هم گمشو از جلوی چشمانم دور شو. نمیخواهم امشب تو را بکشم، مگر اینکه احتمالاً خانه را آتش بزنم. بستگی دارد چه احساسی داشته باشم” و بعد لیوان شرابش را روی سرش خالی کرد.

من با التماس و گریه می‌گفتم “اینقدر شراب ننوشید، آقای هیندلی”

هیندلی با صورتی برافروخته گفت “چه فرقی می‌کند؟ … برو بیرون. با هردوی شما هستم. هردویتان بروید به جهنم!”

ما هم او را با تمام دشنام‌ها و ناسزاهایی که به ما داده بود تنها گذاشتیم و به آشپزخانه رفتیم. هیتکلیف زیر لب می‌گفت “چقدر حیف است که شراب او را نمی‌کشد!.. دکتر کنت می‌گوید او خیلی قوی است و از همه ی ما بیشتر عمر خواهد کرد.” و از در بیرون رفت. (فکر کردم به مزرعه رفته اما بعدآً فهمیدم که او زیر پنجره نشسته بود و هر حرفی را که آنجا زدیم شنیده بود!)

داشتم برای هیرتون کوچولو آواز می‌خواندم تا بخوابد که کاترین به آشپزخانه آمد. آرام گفت “الن، تنهایی ؟ .. هیتکلیف کجاست؟”

“او رفت به مزرعه.”

کاترین با چشمهای نگران و غمگین نگاهم میکرد. حتی دیدم که یکی دو اشک هم روی صورتش برق می‌زد. اما فراموش نکرده بودم که او چقدر همیشه دروغ می‌گفت و با من بدرفتاری می‌کرد. مثل بدرفتاری که امروز با ادگار کرد. برای همین دلم برایش نسوخت و دلم نمی‌خواست با او حرف بزنم.

آخرش لبخند مهربانی زد و گفت “الن. می‌خواهم رازی را به تو بگویم. قول میدهی آن را به هیچکس نگویی؟ .. باید به تو بگویم. من به نصیحت تو نیاز دارم…ا مروز ادگار لینتون به من پیشنهاد ازدواج داد و من هم به او جواب دادم. حالا قبل از اینکه بگویم جوابم مثبت بود یا منفی، به من بگو باید چه جوابی به او میدادم؟”

“جداً؟.. دوشیزه کاترین، آخر من از کجا بدانم؟ شاید شما پیشنهاد او را رد کرده اید. او باید یک احمق باشد که چنین پیشنهادی به شما بدهد، آنهم بعد از اینکه شما همین بعدازظهر، آنقدر بی ادب و خشن با او رفتار کردید.”

او جواب داد “من به او جواب مثبت دادم الن! … فکر می‌کنی نباید اینکار را میکردم؟ آره؟ تو چه فکر می‌کنی؟”

پرسیدم “اول بگو ببینم، آیا تو او را دوست داری؟”

” البته که دوستش دارم.”

“چرا دوستش داری دوشیزه کاترین؟”

“خوب دوستش دارم. همین کافی است. تازه او خوشتیپ و دوست داشتنی است.”

سرم را تکان دادم و گفتم “اُه، چه بد! … و چون او هم عاشق تو هست. این دیگه بدتر.”

“چون او ثروتمند است و من با ازدواج با او به مهمترین زن منطقه‌های این اطراف تبدیل می‌شوم.”

“این که دیگر بدتر شد! اما چندین مرد خوش تیپ و جوان و ثروتمند در دنیا وجود دارد. چرا با یکی از آنها ازدواج نمی‌کنی؟”

“من هیچدام از آنها را نمی‌شناسم. من فقط ادگار را می‌شناسم.”

“خوب، پس چرا خوشحال نیستی دوشیزه کاترین؟ تو ادگار را دوست داری. ادگار هم تو را دوست دارد. برادرت هم که راضی است و حتما از این خبر خشنود خواهد شد. والدین ادگار هم همینطور. پس مشکلت کجاست؟”

کاترین در حالیکه سرش را تکان میداد به قلبش اشاره می‌کرد، گفت ” مشکل اینجاست! اینجا! در قلبم و روحی که می‌داند من دارم اشتباه می‌کنم. الن، من نمی‌توانم بدون هیتکلیف زنده بمانم! .. روح من و او یکی است. من هیچ وجه مشترکی با ادگار ندارم. اما با هیتکلیف هم نمی‌توانم ازدواج کنم. هیندلی کاری کرده که او به یک کارگر مزرعه ی بدبخت و کسل کننده تبدیل شود. او هر گز نخواهد فهمید که چقدر دوستش دارم.”

جمله ی کاترین که تمام شد، ناگهان صدایی را از بیرون پنجره شنیدم و وقتی به بیرون نگاه کردم، هیتکلیف را دیدم که به پایین پرید و به سرعت از آنجا دور شد.

ادامه دارد …

از کتاب: Wuthering Heights

نوشته ی: Emily Bronte

بازنویسی: Clare West

(Oxford Bookworms  – Oxford University Press)

ترجمه از: یک روز جدید (www.1newday.ir)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *