ترجمه ی داستان ها

بلندیهای بادگیر (فصل ششم – قسمت دوم)

بلندیهای بادگیر (فصل ششم – قسمت دوم)

حدس زدم هیتکلیف باید تا آنجایی از صحبتهای کاترین را شنیده باشد که گفت نمی‌تواند با او ازدواج کند، و از آنجا به بعدش را… حتما دیگر دلش نمیخواسته بشنود!

گفتم: “آرام! دوشیزه کاترین. فقط تصور کن چقدر برای هیتکلیف سخت است که بخواهی با آقای ادگار ازدواج کنی. اگر او را ترک کنی، او دیگر هیچ دوستی نخواهد داشت.”

کاترین با عصبانیت گفت: “او را ترک کنم؟ چرا من و او باید از هم جدا شویم؟ چه کسی می‌تواند ما را از هم جدا کند؟ هیچ کس جرات ندارد اینکار را بکند. ادگار هم باید یاد بگیرد که او را به عنوان دوست من بپذیرد. الن! تو تا حالا به این فکر نکرده ای که اگر من و هیتکلیف با هم ازدواج کنیم، چقدر فقیر می‌شویم؟ اما اگر من با ادگار ازدواج کنم، میتوانم با ثروت شوهرم به او هم کمک کنم.”

من که از شنیدن این حرف کاترین شوک زده شده بودم، گفتم: “این بدترین دلیلی است که تو می‌توانی برای ازدواج با ادگار داشته باشی.”

“اینطور نیست الن! هیتکلیف برای من از خودم هم مهم تر است. عشق من برای ادگار مثل برگهای روی درختهاست، مطمئن هستم با گذر زمان دستخوش تغییر خواهد  شد و چون برگ زردی از شاخه فرو خواهد افتاد. اما عشقی که به هیتکلیف دارم، مانند صخره ای است که محکم بر روی زمین آرام گرفته – شاید زیبا نباشد اما غیرقابل تغییر است. او همیشه در قلب من جای دارد.”

همانموقع جوزف وارد آشپزخانه شد. آرام به کاترین گفتم که مطمئنم هیتکلیف بعضی از حرفهای او را شنیده است.

کاترین که با شنیدن این جمله ی آخر من، از جا پرید و با چشمانی هراسناک به من زل زده بود، از خانه بیرون رفت تا به دنبال هیتکلیف برود. اما معلوم نبود هیتکلیف کجا رفته بود، چون هر کجای خانه و اطراف خانه را گشتیم، او را پیدا نکردیم. او نه تنها آن شب به خانه نیامد، بلکه تا چند شب بعد هم خبری از او نشد.

نیمه شب بود و ما هنوز منتظر برگشتن او بودیم. وزش باد شدیدتر شده بود و صدای زوزه ی اش از دودکش به طرز ترسناکی رد میشد و تمام خانه را پر می‌کرد.

از شدت باد، شاخه بزرگی از درخت شکست و با صدای وحشتناکی روی پشت بام افتاد. جوزف که حسابی ترسیده بود، روی زانوهایش نشسته بود و دعا میکرد. قطره‌های باران به شدت پشت پنجره می‌خورد و سرو صدایی راه افتاده بود. موها و لباسهای کاترین که هنوز بیرون ایستاده بود، کاملا خیس شده بود.

ما که دیگر از برگشتن هیتکلیف ناامید شده بودیم، تصمیم گرفتیم برویم و بخوابیم. کاترین در آشپزخانه خوابید و هرچه اصرار کردم به اتاقش برود قبول نکرد.

هیتکلیف، آن شب به خانه نیامد و صبح وقتی از خواب برخاستیم ، متوجه شدیم که کاترین به شدت تب کرده و مریض شده است. و این کسالت برای چند هفته طول کشید تا بالاخره توانست از تخت بیرون بیاید.

وقتی بهبودیش را به دست آورد، از او دعوت شد تا برای مدتی در تراش کراس گرنج بماند. متاسفانه خانم و آقای لینتون، به فاصله ی کمی‌از یکدیگر بیمار شدند و از دنیا رفتند.

کاترین دوباره پیش ما برگشت، اما اینبار مغرورتر و حساس تر از همیشه…

بلندیهای بادگیر

دکتر کنت به ما هشدار داده بود که اگر او دوباره مریض شود، بیماریش می‌تواند اینبار بسیار خطرناک و کشنده باشد و به ما توصیه کردکه بگذارید هر کاری دلش می‌خواهد انجام دهید و کاری نکنید که عصبانی شود.

بخاطر همین مجبور شده بودیم از هر دستوری که میداد اطاعت کنیم و من و جوزف دیگر اجازه نداشتیم با او به تندی حرف بزنیم.

ادگار لینتون هنوز عاشق کاترین بود و وقتی سه سال بعد از مرگ والدینش با کاترین ازدواج کرد، خودش را شادترین مرد کره ی زمین می‌دانست.

کاترین به من اصرار کرد که پیش او بمانم. پس من هم با آنها به تراش کراس گرنج نقل مکان کردم. اگر چه از اینکه مجبور بودم از هیرتون کوچولو دور شوم و او را با پدرش تنها بگذارم خیلی غمگین بودم.

“… خوب… آقای لاک وود… خیلی دیروقت است. بهتر است به رختخواب بروید و بخوابید. وگرنه فردا مریض می‌شوید. من می‌توانم ادامه ی داستان را وقت دیگری برایتان تعریف کنم.”

در حقیقت، همان هم شد و فردا که از خواب برخاستم، احساس کسالت شدیدی داشتم. شب وحشتناکی که دیشب در وثرینگ‌هایتز تجربه کرده بودم، دلیل بیماری من بود و بخاطرش آقای هیتکلیف را سرزنش می‌کردم.

دکتر کنت، به من هشدار داد تا بهار نمی‌توانم از خانه بیرون بروم.

تنها کاری که در این مدت می‌توانستم بکنم این بود که روی تخت دراز بکشم، به زوزه ی باد گوش بدهم و به ستاره‌های آسمان خیره شوم.

پس از خانم دین خواهش کردم که به طبقه بالا بیاید و بقیه داستانش را تعریف کند.

و او گفت از اینکه می‌تواند ادامه ی این داستان را تعریف کند، خوشحال است …

ادامه دارد …

از کتاب: Wuthering Heights

نوشته ی: Emily Bronte

بازنویسی: Clare West

(Oxford Bookworms  – Oxford University Press)

ترجمه از: یک روز جدید (www.1newday.ir)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *