دل نوشته ها

وطنم…

این روزها – که با تعبیر زیبای محمدرضای عزیز (دلتنگی برای وطن) – این نوع حس بد دلتنگی در من هم به اوج خودش رسیده، و البته با حرص خوردن و غصه خوردن در هم آمیخته، همونطور که اونجا هم نوشتم، این بیت سعدی – وقتی وطن را به جایِ و در کنارِ جان میگذارم… ادامه مطلب وطنم…

دل نوشته ها, دوست داشتنی ترینها برای من، در هفته ای که گذشت, مطالب الهام بخش

در کنار هم بودن‌ها و به هم پیوستن‌ها

پیش نوشت: این نوشته کاملاً یک دلنوشته هست. اما دلم میخواد آخرش ازش یه نتیجه بگیرم که برای خودم قابل تامله. شاید برای شما هم باشه.   امروز مصادف هست با تولد مربی عزیزمون (باشگاه) که چند ماه پیش، ایران را به قصد مهاجرت به کانادا ترک کرد. پارسال، دقیقا در چنین روزی، بعد از… ادامه مطلب در کنار هم بودن‌ها و به هم پیوستن‌ها

دل نوشته ها

همزیستی نامسالمت‌آمیز! و چند نکته‌ی کوچک دیگر

این روزها دیگه بیشتر از این که پیش‌بینی کنن این وضعیت کرونایی کی و چه وقت به پایان میرسه، آب پاکی رو ریختن روی دستمون و میگن: “باید زندگی، و همزیستی با کرونا رو برای مدت نامعلومی‌یاد بگیریم.” داشتم فکر میکردم که این زندگی و همزیستی، بر خلاف تمام همزیستی‌هایی که قبلا در موردشون شنیده… ادامه مطلب همزیستی نامسالمت‌آمیز! و چند نکته‌ی کوچک دیگر

دل نوشته ها, زنگ تفریح

اندر احوالات این روزها… (۲)

پیش نوشت: دیدم که چند تا از دوستای خوبم از پست قبلی – اندر احوالات این روزها… – استقبال کردن، گفتم ادامه اش بدم. 🙂 *** یکی از همکارامون (آقا) با چهره ای مستاصل اومده بهمون میگه: “مرطوب کننده ندارین؟ دستم خیلی خشک شده.” *** داداشم تلفنی بهم می‌گه: “شهرزااد. به خصوص وقتی میری پمپ بنزین و… ادامه مطلب اندر احوالات این روزها… (۲)

دل نوشته ها, زنگ تفریح

اندر احوالات این روزها…

خواستم عنوان رو بنویسم “اندر احوالات کرونا” بعد با خودم گفتم: خیلی خوشم میاد ازش! که اسمش رو توی عنوان‌ام هم بیارم. *** داشتم به این دانشجوهای ایرانیِ ووهان چین فکر می‌کردم. طفلک‌ها به هر دری زدن که از اونجا فرار کنن. احتمالاً این روزا توی فکرن که چطور هر چه زودتر برگردن همونجا! ***… ادامه مطلب اندر احوالات این روزها…

توسعه مهارت هاي فردي, دل نوشته ها

تولد شش سالگی متمم عزیزِ ما

هر سال، دوم بهمن ماه (و حتی از روزهای قبلش)، یه حس شگفت‌انگیزی دارم. حس اینکه به یک رویداد باشکوه دعوتم، و جالب اینکه هیچکدوم از اطرافیانم (در فضای فیزیکی) از اینکه من به چنین مهمانی‌ای دعوتم، خبر ندارند. گویی دعوت به این مهمانی بزرگ و باشکوه برای من، مثل یه راز هیجان انگیز میمونه.… ادامه مطلب تولد شش سالگی متمم عزیزِ ما

دل نوشته ها

یک عذرخواهی به دوستان و مخاطبان وبلاگ و نوشته‌هایم بدهکارم

توی روزهای گذشته، نوشته‌هایی توی وبلاگم داشتم – مثل این پست: حس این روزهام و صحبت‌هایی در کامنتم در جواب به یکی از دوستان خوب متممی‌ام – علی سمیعی – در زیر همین مطلب گفتم. و حرف‌هایی توی یکی از کامنتهام در روزنوشته‌ها با کسی که دوست داشتم باهاش حرف بزنم نوشتم. اما بعد از… ادامه مطلب یک عذرخواهی به دوستان و مخاطبان وبلاگ و نوشته‌هایم بدهکارم

دل نوشته ها

حس این روزهام

تقریباً هر روز، میام اینجا و “افزودن نوشته” رو می‌زنم و بعد از چند دقیقه دوباره می‌بندمش. پیش‌نویس‌ها رو هم دیگه نگاه نمی‌کنم ببینم چه چیزهایی قرار بوده قبلاً بنویسم. انگار وقتی مدت زیادی از زمان پیش نویس‌ها و یادداشت‌های کاغذیم می‌گذره، دیگه اون دغدغه و انگیزه و شور اولیه برای تکمیل‌شون وجود نداره. اما… ادامه مطلب حس این روزهام

دل نوشته ها

چند حرف پراکنده‌ی محاوره‌ای

پارک دوبل رفته بودم رمز کارت سوخت ماشینم رو حذف کنم که بتونم ازش استفاده کنم. آخه رمزش رو یادم رفته بود. (دو سه روز پیش، فقط ۱۰ لیتر بنزین زدم و در یک چشم به هم زدن ۳۰ هزار تومان نازنین از کیف مبارکم به بیرون جَست! و همین اتفاق ناگوار باعث شد که… ادامه مطلب چند حرف پراکنده‌ی محاوره‌ای

دل نوشته ها, چه می توان کرد؟

اگه ابرای سیاهو دیدی، اگه از آینده ترسیدی…

دیروز بعدازظهر، وقتی چند خط پیام متمم رو توی صفحه اصلی متمم دیدم و خوندم، و بعد از اینکه به مواردی مثل اختلال و قطعی این روزهای اینترنت و تاثیراتش در این محیط آموزشی و به همین دلیل، افزوده شدن هفت روز به اعتبار کاربری ویژه اشاره کرده بود، وقتی به دو سطر آخر رسیدم،… ادامه مطلب اگه ابرای سیاهو دیدی، اگه از آینده ترسیدی…