دوست داشتنی ترینها برای من، در هفته ای که گذشت, زنگ تفریح

لطفاً گوسفند باشید | زنگ تفریح

از تیتری که برای این زنگ تفریح استفاده کردم، یعنی:

لطفاً گوسفند باشید –  (vs. لطفا گوسفند نباشید)

منظور خاصی ندارم.

هیچ منطق و پایه‌ی علمی‌ای هم پشتش نیست.

فقط دیدن رفتارهای گوسفندان – که پایین‌تر میخوام چند تا عکس ازشون به شما نشون بدم – من رو کمی‌به فکر فرو برد.

ضمن اینکه همزمان یاد عنوان کتاب «لطفاً گوسفند نباشید» از محمود نامنی هم افتادم.

بعد با خودم فکر کردم:

از کجا معلوم، که گوسفندها در برخی موارد، بهتر از ما نباشن؟

ما واقعاً نمیدونیم.

شاید اگه قادر بودن از زندگی گله‌ای‌شون رها بشن، می‌تونستن جور متفاوتی با چیزی که الان هستن فکر، حس، رفتار یا عمل کنند.

و اونوقت، با برخی رفتارها و کارهاشون ما رو شگفت‌زده می‌کردن.

اصلاً شاید همین حالا اونها هم بین خودشون یه ضرب المثل دارن که با توجه به رفتارهایی که از ما آدمها می‌بینن میگن:

«لطفاً انسان نباشید!»

ما نمیدونیم…

خوب، داستان اینه که چند روز پیش، توی پیاده رَویم، داشتم از کنار یه گله گوسفند رد می‌شدم.

گوسفندها بی‌خیال و فارغ از تمام زیبایی‌ها و زشتی‌های دنیای ما انسانها مشغول چرا و خوردن علف‌های سبز و زردِ روی زمین بودند.

همینطور که بهشون نگاه میکردم، یه بره‌ی کوچولوی نازنازی، توجهم رو جلب کرد.

نشسته بود و همینطور به روبرو خیره شده بود.

جلوش متوقف شدم و بهش لبخند زدم و گفتم: سلام.

نگاهش به من گره خورد و او هم همنیطور نگاهم کرد.

با خودم گفتم چه بامزه‌ست، کاش یه عکس ازش بگیرم.

موبایلم رو از کیفم درآوردم، پادکستی که بهش گوش می‌کردم رو pause کردم و یه عکس ازش گرفتم.

متاسفانه انگار با این کار، خلوت و آرامشش رو به هم زدم.

بلند شد، و چند قدم اونطرف‌تر به مادرش پیوست.

و بعد شروع کرد به شیر خوردن.

و مادرش هم در همین حین، گاهی با صورتش نوازشش می‌کرد.

صحنه‌ی شگفت‌انگیزی بود.

دو سه تا عکس دیگه گرفتم، در حالی که از دیدن این صحنه‌های قشنگ هنوز لبخند روی لبام بود.

بعد گفتم دیگه تنهاشون بذارم و بیش از این آرامششون رو به هم نزنم و بذارم توی حال خودشون باشن.

کم کم ازشون دور می‌شدم اما همچنان سرم به اون سوی بود و نگاهشون می‌کردم،

که یکدفعه متوجه نگاه جالب و عجیب گوسفند یعنی مادر اون بچه شدم.

انگار متوجه نگاه و توجه من به خودش و بچه‌اش شده بود و همونطور که دهنش هنوز از خوردن علف‌ها می‌جنبید، با حالتی متفکرانه تا وقتی که خیلی ازشون دور شدم، با دقت نگاهم می‌کرد.

یعنی با خودش چه فکری می‌کرد؟

لطفا گوسفند باشید

 

 

 

FavoriteLoadingاین نوشته را به نوشته های مورد علاقه ی من اضافه کن

2 دیدگاه در “لطفاً گوسفند باشید | زنگ تفریح

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *